تبليغاتX
من یک لیبرالم

من یک لیبرالم

سياسي_اجتماعي

بیانیه 4 گروه سیاسی دانشجویی در محکومیت دادگاه فعالان سیاسی و بازداشت شدگان حوادث اخیر

 

چهار گروه سیاسی در بیانیه‌ای مشترک، با نمایشی و مضحک خواندن دادگاه تعدادی از بازداشت‌شدگان حوادث اخیر، تاکید کردند که اینگونه دادگاه‌ها و سرکوب‌ها نمی تواند مانع از اعتراض مردم به دیکتاتوری شود و بالعکس مسیر مردم را برای رسیدن به آزادی هموارتر و زمان آن را کوتاهتر می کند. دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران، جبهه دموکراتیک ایران، جبهه همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران و جبهه متحد دانشجویی، چهار گروهی هستند که این بیانیه را امضا کرده‌اند.

متن کامل این بیانیه بدین شرح است:


ملت بزرگ ایران!

 نمایش مضحک و نخ نمای اخیر با نام بی مسمای "دادگاه" که در حقیقت توهین به منصب قضا و موجب وهن دستگاه قضاوت در همه زمانها و مکانها بود، نشان داد که کودتاگران نه تنها به دنبال دلجویی و جبران آنچه که در این روزها بر سر مردم آوردند، نیستند، بلکه اقدامات غیرقانونی و مستبدانه آنها رشته ای است که سر دراز دارد. در باب نمایش دادگاه همین بس که ابتدایی ترین اصول دادرسی که حتی در عقب افتاده ترین کشورها رعایت می شوند، فدای عجله آقایان برای پخش این تئاتر مضحک قبل از مراسم تحلیف ریاست جمهور انتصابی می شود تا به خیال خود آبی باشد بر آتش خشم مردم و مقدمه ای برای ناامیدی آنها به منظور عادی سازی فضای سیاسی و اجتماعی و شروع به کار دولت کودتا. اگر چه وقاحت پنهان شده در پشت این دادگاه و دیگر اقدامات کودتاچیان در این روزها بر کسی پوشیده نیست و تشت رسوایی آنها مدتهاست که از بام افتاده، اما اشاره به چند نکته در این باره را خالی از فایده نمی دانیم.

 الف- این گونه اعتراف گیری ها و دادگاههای تشریفاتی را میراث شوم استالین و دیکتاتوریهای بدنامی می دانیم که در زباله دان تاریخ مدفون شده اند و حتی نمایش اعتراف و ندامت مخالفان هم نتوانست بر عمر ننگین آنها بیفزاید. افرادی را بدون اطلاع از محل و شرایط نگهداری از خانه و خیابان می ربایند و بعد از مدتها شکنجه روحی و جسمی ناگهان بر صفحه تلویزیون ظاهر می سازند که از گفتار و کردار سابق خویش ابراز ندامت کنند و آنگاه انتظار دارند که مردم هم این گفته ها را باور کنند! این کارخانه تواب سازی چه ویژگی هایی دارد که هنوز هیچ دانشمند و روانپزشکی موفق به فهم و یا کشف آن نشده است؟!

 ب– متن کیفرخواست و اقدامات مرتبط با آن نشان داد که غده سرطانی که در نهادهای نظام ریشه کرده است و بخشی از آن در زمان خاتمی و در رابطه با قتل های زنجیره ای کشف شد، نه تنها ریشه کن نشده است، بلکه بسیار بزرگتر شده و ارکان بیشتری را آلوده کرده است. سعید امامی در سطحی وسیع تکثیر شده و اینک ابایی از افشای اقدامات خود ندارد. متن کیفرخواست که بسیار شبیه لجن‌پراکنی های کیهان بود بدون شک از سوی این باند تهیه شده است و به نهادی بی اراده و آلت دست به نام قوه قضاییه تحویل شده است. چنانچه برای مبارزه با این غده خطرناک تدابیری اندیشیده نشود، زود باشد که رهبران طراز اول جمهوری اسلامی هم بر جایگاه اعتراف تکیه دهند.

 ج- شیوه مواجهه قوه قضاییه با حوادث اخیر نشان می دهد که ویرانه قوه قضاییه هر روز ویرانه تر می شود و جناب شاهرودی یا نمی خواهد و یا نمی تواند این ویرانه را بازسازی کند. آنچه در زندانهای مخوف ایران بر سر جوانان این مرز و بوم آمد، هزاران مرتبه دردناکتر از حوادث ابوغریب و گوانتانامو و... بود و فهمیدن این مساله با یک مقایسه ساده را کار دشواری نمی بینیم. نه در ابوغریب و نه در گوانتانامو هیچ فردی زیر شکنجه جان نداد و ناخنهای کسی را نکشیدند و تا حد مرگ کسی را کتک نزدند. جوانان حق دارند از این زمان به بعد از دیدن هیچ فرد شکنجه شده و کشته شده ای اعم از فلسطینی و لبنانی و عراقی و... متاسف نشوند چرا که دردناکتر از آن را بارها در خیابانهای تهران و نیز در زندانهای قوه قضاییه دیده اند.

 د– این دادگاه و این سرکوبها نمی تواند مانع از اعتراض مردم به دیکتاتوری شود و بالعکس مسیر مردم را برای رسیدن به آزادی هموارتر و زمان آن را کوتاهتر می کند. تاریخ به یاد ندارد دورانی را که ظلم و ستم بر عمر هیچ دیکتاتوری افزوده باشد و در مورد ایران نیز همین قانون حکمفرماست. ما بر شهیدان راه آزادی درود می فرستیم و بر ادامه راه آنان یعنی راه سبز آزادی تاکید می کنیم. این جنبش سبز و جهانی را بدون توسل به خشونت ادامه می دهیم و برای مجازات جنایتکاران و قاتلان مردم تلاش می کنیم.

دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران
جبهه دموکراتیک ایران
جبهه همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران
جبهه متحد دانشجویی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:10  توسط احسان رمضانيان  | 

دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال به کروبی: نه به استبداد را فریاد بزنید

 
 
جناب آقای کروبی کودتا شده است!

ملت در خیابانند و میهن در خطر!

 انتخابات دهم ریاست جمهوری پایانی بود بر قهر چند ساله بخشهای وسیعی از ملت ایران با صندوقهای رای، اینک اما می رود که به خداحافظی با صندوقهای رای تبدیل شود. توده های مردم به سخنان شما، میر حسین موسوی و گروهها و شخصیتهای حامی شما دو کاندیدای اصلاح طلب اطمینان کردند و در انتخاباتی که از ابتدا با دخالتهای شورای نگهبان و نیروهای نظامی در صحنه، مخدوش و غیردموکراتیک بود شرکت کردند تا امواج خروشان حضورشان سد تقلب و تخلف حزب پادگانی و شورای نگهبان را در هم شکند و دولت را به مسیری نزدیکتر به خیر و صلاح ملت هدایت کند.

 چنین شد! ملت با رای فراتر از انتظار همگان به شما و آقای میرحسین موسوی، آقای میرحسین موسوی را بر کرسی ریاست جمهوری نشاندند و علیرغم تمامی کاستیها و کمبودهای مالی کمپین انتخاباتی شما و وضعیت براستی اضطراری کشور که رهایی از چنگال دولت کریمه اصولگرا را یگانه خواست ملت قرار داده بود با رای میلیونی خود به شما نشان دادند که گفتمان دموکراسیخواهی و حقوق بشر در ایران حتی در خموده ترین و افسرده ترین وضعیت خود از حمایت میلیونی ملت فهیم ایران برخوردار است.

 اینک حزب پادگانی با حمایت و هدایت مستقیم عالیرتبه ترین و ارشدترین مقامات حکومت جمهوری اسلامی در مقابل رای مردم کودتایی را سامان داده اند و در مقابل ملت ایستاده اند، پرسش ما به عنوان یکی از گروههای حامی شما این است که شما در کجا ایستاده اید؟

جناب آقای کروبی کودتا شده است!

 رایهای ملت را نخوانده اند، فعالین سیاسی را دستگیر کرده اند، مجاری اطلاع رسانی را توقیف کرده اند و رهبر کودتاچیان سرمستانه از رادیو تلویزیون اعلام پیروزی کرده است، شکایت به کجا می برید به رهبران کودتا که سنگها را بسته و سگها را گشاده اند. در این میانه دیگر نه داوری در کار است و نه دادگری جز ملت ایران و آنان که بایستی داوری و دادگری کنند خود بزرگترین متقلبان و متخلفانند.

جناب آقای کروبی کودتا شده است !

ملت در خیابانند و میهن در خطر!

 ما به عنوان کسانی که به شما رای داده ایم و علاوه بر آن دیگران را نیز به رای دادن به شما تشویق کرده ایم، هم از رای خود دفاع خواهیم کرد و هم از ملت و رای ملت. ما با صدایی رسا در خیابانها فریاد زدیم "کروبی کرباسچی نه یک تدارکاتچی" مبادا اینک با سکوت و انفعال تدارکاتچی کودتای حزب پادگانی شوید. مردم را در خیابان میزنند، خیابانهای ایران پر از دود و آتش و خون است. ملت ایران بدور از خشونت و با روشهای مدنی خواهان بازپس گیری حقوق نقض شده اش است مبادا خشونت ورزی ناقضین حقوق بشر شما را از پیگیری حقوق ملت و خودتان باز دارد. ما متعهدیم که خشونت نورزیم اما خشونت عمله استبداد ما را از مطالبه حقوقمان بازنخواهد داشت. به عهدی که با ملت بسته اید پایبند باشید، سکوت نکنید، به ملت ایران بپیوندید و با صدایی بلند و رسا نه به استبداد را هم در کریدورهای قدرت و هم در خیابان فریاد بزنید که این تنها راه باقیمانده برای تغییر است.

با هم برای تغییر تنها برای ایران

دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:16  توسط احسان رمضانيان  | 

خبر خوب

حلقه فکری لیبرال های مشهد و شرق کشور اعلام موجودیت کرد. به این دوستان صمیمانه تبریک می گویم و برایشان در راهی که برگزیدند، آرزوی موفقیت می کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:2  توسط احسان رمضانيان  | 

مانیفست لیبرالیسم و ضرورت آن

 

 امروزه لیبرال دموکراسی حرف اول و آخر را در دنیا می زند و کمتر فرهیخته‌ای را می توان یافت که علناً مبانی انسانی لیبرالیسم را رد کند یا سخن از پایان عصر لیبرالیسم بر زبان براند. اعتقاد به استقلال اراده فرد، عقلانیت انسان، آزادی نوع بشر و باور راسخ به ارزش برابر تمامی انسان‌ها فارغ از نژاد و عقیده و مذهب و زبان ، مبارزه با کلیه وجوه استبداد اعم از توده‌ای، مذهبی، طبقاتی و ... از جمله بنیان‌های استوار لیبرالیسم است. مگر دموکراسی و حقوق بشر قابل نابودی هستند؟ مگر می‌شود آزادی را از دایره واژگان حذف کرد؟ مگر می‌توان در قرن بیست و یکم حق مالکیت خصوصی را نکوهش کرد؟ مگر می‌توان فردیت یک انسان را انکار کرد؟

 تغییر و تحولات در ممالک آزاد تنها در چارچوب همان نظم موجود که لیبرال دموکراسی است شکل می گیرد. انتظار فروپاشی نظام مستقر موجود در این کشورها، انتظاری بسیار ساده‌لوحانه است. ممکن است برخی بحران عالمگیر اقتصادی فعلی را پایان دموکراسی لیبرال قلمداد کرده و سرآغاز سر برآوردن نظمی جدید بدانند. اما در پس این بحران اقتصادی باید به این نکته نیز توجه کرد: هرچند رکود اقتصادی زاییده برخی بی‌برنامگی‌ها و ولنگاری‌های اقتصادی است، اما با تمام این اوصاف، نگاه از زاویه‌ای دیگر برتری این ایدئولوژی را بر سایرین نشان می‌دهد؛ چرا که در نظام‌های مبتنی بر لیبرالیسم، امکان مخفی نگاه داشتن امراض، فسادها و بحران‌های خطرناک وجود ندارد و این مزیتی است که سایر نظام‌ها از آن بی‌بهره‌اند. در دموکراسی لیبرال کوچکترین نقصانی، به عریان‌ترین وجه نمایان می‌شود و این امکان فراهم می‌گردد تا صاحبان اندیشه و نظر در پی چاره‌جویی برآیند. روزی پیروی از آرای لیبرال‌های راست‌گرایی چون فردریش هایک و میلتون فریدمن در دستور کار قرار می‌گیرد و زمانی دیگر تمایل به نظرات لاسکی و جان دیوئی فزونی می‌یابد. این طبیعت آدمی است که با سعی و خطا، بهترین‌ها را در زمانهای گوناگون برگزیند و البته این‌ها همگی در چارچوب همان نظم لیبرالی صورت می‌پذیرد. و این هنر خودترمیمی، خاص دموکراسی لیبرال است. به عبارت ساده‌تر بحران فعلی در چارچوب همین نظم جهانی موجود، قابل حل است، همچنان‌که جهان آزاد رکود اقتصادی دهه 30 را به چشم دید و پشت سر گذاشت.

 لیبرالیسم –حداقل در ایران- دارای گستردگی مفهومی است، بطوریکه شاید در حال حاضر در کشورمان دو متفکر لیبرال را نتوان یافت که نظری واحد در مورد موضوعی واحد داشته باشند. اما این تفاوت ادراکی آنقدر ریشه‌ای و مبنایی نیست که نتوان فصل مشترک پر رنگی در آنها یافت. یافتن این فصل مشترک از آن جهت حائز اهمیت است که بتوان در پناه آن تمام نیروها و فعالان لیبرال را زیر چتری واحد گرد آورد. تهیه اعلامیه (manifest) لیبرالیسم، امری نو و بدیع است که ابتدایی‌ترین و در عین حال اصلی‌ترین موضوع برای متحد نمودن نیروهای همفکر به نظر می رسد.

 نگارش مانیفست لیبرالیسم شاید برای برخی غیر لازم و غیر ضروری بنماید. اما در واقع چنین نیست. هدف از تهیه این اعلامیه را حداقل در دو مورد زیر می توان خلاصه کرد:

1-فعالیت پراتیک بدون پشتوانه‌های نظری و تئوریک، فاقد انسجام و ثبات عملی است و نتیجه آن جز شکست نمی‌تواند باشد. امری که در تاریخ یکصد ساله اخیر کشورمان به وضوح شاهد آن بوده‌ایم. کنش سیاسی بدون پشتوانه‌های فکری لازم، گام نهادن در بیابانی را می‌ماند بدون در دست داشتن نقشه. بنابراین با مدون نمودن این مانیفست، مبانی و فصل مشترک جریان لیبرال را می‌توان به عنوان پشتوانه نظری عمل سیاسی به منصه ظهور رسانید. بدیهی است که ورود به جزئیات هر بخش از مانیفست نیازمند مطالعات و بحث و فصح وسیع و دقیق می‌باشد که نه تنها مطلوب که برای یک فعال سیاسی لیبرال ضروری است.

2-فعالان سیاسی همفکر ایران - به خصوص جریان لیبرال- در زمان حاضر از پراکندگی در رنج‌اند. پراکندگی و عدم هماهنگی که شاید سرمنشأ اصلی آن عدم شناخت صحیح فعالان سیاسی از اصول و خط مشی سیاسی یکدیگر باشد. بدین ترتیب دلیل دوم تدوین مانیفست لیبرالیسم در ایران را باید بوجود آوردن چتری – حتی‌الامکان بزرگ- برای پوشش دادن کلیه فعالان سیاسی که تعلق خاطر به مبانی غنی لیبرالیسم دارند، دانست که در پناه آن بتوانند ضمن نزدیکی هر چه بیشتر به یکدیگر، پایه‌های تئوریک خود را نیز تقویت نمایند.

 دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال، با تدوین این مانیفست و ارائه آن به فعالان سیاسی -بطور عام- و فعالان دانشجویی –به طور خاص- این پیام را به روشنی اعلام می‌دارند که نه‌ تنها مدافع و حامی "جامعه باز" بوده و با "دشمنان آن"، مرزبندی مشخصی دارند، که در راه ترویج اصول جهانشمول لیبرالی، از هیچ تلاشی مضایقه نکرده و دست کلیه فعالان و کوشندگان هم‌فکر را به گرمی می‌فشارند.

 اگر نهال "یوتوپیای مارکسیستی"، با خون، و نهال "جامعه بی‌طبقه توحیدی"، با گریه آبیاری شدند و هر دو همچون سرابی تشنگانشان را در طلب وصال، به هلاکت کشانیدند، درخت تناور"جامعه مدرن لیبرال" ریشه در "خرد نقاد خودبنیاد" بشری و احترام به "فردیت" و "آزادی" انسان دارد و با تکیه بر این سه اصل کلیدی، دنیایی لذتبخش‌تر و آرام‌تر را فراهم آورده است. اصولی که ایران ما بیش از هر زمان دیگری تشنه آن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:47  توسط احسان رمضانيان  | 

مانیفست لیبرالیسم

 

مقدمه:

پس از پنجاه سال غلبه گفتمان چپ بر سپهر سیاسی ایران كه نتایجی خسارت‌بار و گاه جبران‌ناپذیر نصیب ایران و ایرانیان كرد؛ لیبرالیسم، آن ققنوس خوشخوانی‏ست كه از زیر خاكستر، از پس ویرانه‏های چپ‏زدگی رخ می‏نماید و از جان‏های مشتاق آزادی دلربایی می‏كند. لیبرالیسم بر سه اصل فردیت، عقل و آزادی استوار شده‌است. در لیبرالیسم اصالت با فرد و آزادی او است و اداره‏ امور جامعه و مسئولیت هدایت بشر به ساحل آرامش و لذت، بر عهده‏ عقل نهاده شده‌است. آزادی برای ما هم هدف است، هم روش. آزادی مورد نظر ما دارای مرزبندی مشخص با هرج و مرج و بی‌بندوباری‏ست. آزادی برای ما اگر چه اصل است و هر گونه محدود كردن آن نیازمند استدلال‏های موجه، اما دامنه‏ آزادی تنها تا جایی گسترده می‏شود كه موجب تجاوز به حریم حقوق بنیادین انسان با معیار اعلامیه‌های جهانی حقوق بشر نشود. از سویی آزادی حق انسان است و از سوی دیگر همه‏ افراد انسانی نسبت به حقوق و آزادی‏های یكدیگر مكلف‌اند.

در جهان‌بینی لیبرال، انسان موجودی جویای لذت و خردمند است كه با تأكید بر تعقل قادر است به نحو مطلوب امور خویش را تمشیت كند. انسان تنها موجودی‏ست كه می‏تواند از طریق كنترل عقلانی امیال خود فرهنگ‌سازی كند و فرهنگ و تمدن مهم‏ترین فصل ممیز او با حیوانات است. با تكیه بر همین عقلانیت لیبرالی بوده‌است كه دستاوردهای شریفی چون دموكراسی و حقوق بشر، چشم‏اندازی جدید از زندگی را فرا روی انسان رهاشده از عصر برده‌داری و فئودالیته قرار داد.

ما ضمن پرهیز از اراده‌گرایی خام و با آگاهی نسبت به توانایی‏ها و محدودیت‌های نوع بشر، بر این باوریم كه می‏توان با تمسك به عمل‌گرایی لیبرال، كه خصوصیتی واقع‏بینانه دارد، بسیاری از ابعاد نامطلوب جامعه‏ ایرانی در سپهر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را با تكیه بر ارزش‏ها و روش‌های لیبرالی اصلاح كرد و تغییر داد. درست همین پرهیز از اراده‌گرایی خام و غیر عقلانی ا‏ست كه لیبرال‏ها را از دروغ «مدینه‏ فاضله» و افسون «یوتوپیاگرایی» مصون می‏دارد. انسان نه اسیر تقدیر تاریخی ا‏ست و نه زندانی مشیتی فرا زمینی. از این رو لیبرالسیم به هیچ وجه انفعال و بی‌عملی را بر‌نمی‏تابد؛ عمل سیاسی مبتنی بر عقلانیت و محاسبه‏ فایده ـ هزینه را تأیید می‏كند اما افراط‌گرایی كور را رد می‏كند. تاریخ لیبرالیسم تاریخ مبارزه‌های باشكوه لیبرال‏ها با پادشاهی‌های مطلقه، كلیسای جبار، ارتجاع مذهبی، فاشیسم، استالینیسم و توتالیتاریسم است. لیبرال‏ها همواره در صف مقدم مبارزه برای تحقق حقوق اساسی آحاد انسان‏ها بوده‏اند. مبارزه با تبعیض نژادی و هر گونه آپارتاید، دفاع از برابری حقوق زن و مرد، بخشی دیگر از تاریخ پر افتخار مبارزات لیبرالی ا‏ست. همین مبارزه‏ عمل‌گرایانه و عقل‌محور است كه امروز لیبرالیسم را به بدیل ناگزیر انواع نظام‏های سیاسی‌ـ اقتصادی بسته و توتالتیر تبدیل كرده‌است. ما مصمم هستیم این مبارزه شریف را تا تحقق حقوق بشر و دموكراسی، به عنوان والاترین ارزش‏های لیبرالیسم ادامه دهیم و در این راه از فداكاری و پرداخت هزینه ابایی نداریم. به قول جان استیوارت میل، فیلسوف بزرگ لیبرال: «هر چند فقط در اوضاع و احوال بسیار ناقص جهان است كه هركس باید با فداكاری مطلق در مورد خوشبختی خود به خوشبختی دیگران یاری رساند؛ با این همه تا زمانی كه در این وضع ناقص قرار داریم ما با اعتقاد كامل اظهار می‌كنیم كه آمادگی برای چنین فداكاری، بزرگ‏ترین فضیلتی است كه می‏تواند در آدمی وجود داشته‌باشد.» ما در این راه دست یاری همه‏ آن‌هایی كه خود را هم‏فكر و هم‌راه ما در این مبارزه‏ خطیر می‏دانند به گرمی می‏فشاریم. این مانیفست در واقع مبین مبانی نظری مشترك كسانی خواهد بود كه ذیل پرچم لیبرالیسم به ایران و جهانی آبادتر، ثروتمندتر و آزادتر می‏اندیشند. جهانی مصون از تروریسم، دیكتاتوری، بنیادگرایی، خشونت، جهل و به دور از جلوه‏های خشن و غیر قابل تحمل فقر. ما از طریق این مانیفست، موضع نظری خود را به صورت شفاف پیرامون مقولات زیر به اطلاع همگان می‎رسانیم:

1- اقتصاد:

اقتصاد آزاد، مبتنی بر سازوکار بازار از جمله اصول اساسی لیبرالیسم است. امنیت سرمایه، احترام به مالكیت خصوصی به مثابه یكی از حقوق بنیادین و سلب‌ناشدنی بشر و نفی دولتی شدن اقتصاد از جمله لوازم اقتصاد آزاد هستند. دخالت بی‏رویه و بی‌قاعده‏ دولت در اقتصاد و نفی بازار آزاد، نه تنها سنگ بنای توتالیتاریسم است، بلكه فساد مالی، اتلاف منابع، عدم شفافیت و شكل‌گیری اقتصاد مبتنی بر رانت و رابطه و حامی‌پروری از جمله نتایج فاجعه‌بار آن خواهد بود. در همین چارچوب، ایران واجد یكی از بسته‏ترین و فاسدترین اقتصادهای دنیاست. تنها دولتی به قواعد دموكراتیك و پاسخ‌گویی در برابر شهروندان تن می‏دهد كه منابع مالی‏اش وابسته به مالیات شهروندان باشد. دولتی كه با تكیه بر نفت و منابع طبیعی به لحاظ اقتصادی مستقل از شهروندان باشد، به راحتی در نقش قیم جامعه ظاهر خواهد شد. مهم‏ترین منابع مالی دولت‏های دموكراتیك كه آن‏ها را وادار به شفافیت و پاسخ‌گویی می‏كند، توسط مالیات بورژوازی تأمین می‏شود. از این رو تصور وجود دولت دموكراتیك، بدون وجود بورژوازی‌ای گسترده، مستقل و نیرومند تصوری دشوار یا حتی ناممكن است، همان‏طور كه پیدایش جامعه‏ مدنی بدون وجود اقتصاد آزاد، امری ممتنع خواهد بود. همین واقعیت‏های غیر قابل انكار است كه دفاع از اقتصاد آزاد را به وظیفه‏ عینی همه‏ نیروهای دموكراسی‌خواه تبدیل می‌كند. از همین رو ما معتقد به واگذاری امور اقتصادی تحت تصدی دولت به بخش خصوصی، در وضعیتی آزاد و شفاف هستیم. البته وجود آزادی مطبوعات، ثبات سیاسی، دستگاه قضائی سالم و مستقل از جمله پیش‌شرط‌های هر گونه خصوصی‌سازی سالم و قابل اعتماد خواهد بود. ما با آن‌چه در ایران امروز خصوصی‌سازی نامیده می‌شود مخالفیم و آن را اختصاصی‌سازی و واگذاری اموال ملت به آشنایان و رفقا و نورچشمی‌ها می‌دانیم و باور داریم كه اموال غصب شده ملت باید به دولت منتخب ملت باز گردانده‌شود تا خصوصی‌سازی منجر به پیشرفت و توسعه در شرایط پیش‌گفته انجام گیرد. ما هم‌چنین از روند رو به گسترش اقتصاد جهانی و تعامل مؤثر با آن استقبال می‏كنیم و به جد معتقدیم كه توسعه‏ اقتصادی كشور بدون تعامل با دنیای آزاد و اقتصاد جهانی میسر نخواهد شد. در شرایط ثبات و مشروعیت سیاسی، گسترش توریسم و جلب سرمایه‌های خارجی از جمله راه حل‏های تجربه شده، جهت كاهش وابستگی درآمد كشور به نفت است؛ چرا که دولت نفتی از مهم‌ترین عوامل تثبیت دولت استبدادی در ایران است و کوتاه کردن تدریجی دست دولت از درآمد نفت و جایگزینی آن با درآمدهای مالیاتی، راه ناگزیر آینده است.

2- دولت:

«دولت شر لازم» است. «شر» است از این جهت كه با دو اصل آزادی و فردیت لیبرال تزاحم می‏یابد و «لازم» است از این بابت كه بدون وجود اقتدار مؤثر سیاسی، جامعه مسیر ناامنی و هرج‌ومرج و نهایتاً محو آزادی و فردیت را خواهد پیمود. به اعتقاد ما دولت لیبرال‌‌دموكرات این پارادوكس بزرگ اندیشه و عمل سیاسی را حل كرده‌است. از این رو ما معتقدیم تحقق دولت «لیبرال‌دموكرات مقتدر» در عرصه‏ سیاسی، فراتر از «شری لازم» و بلكه «خیری لازم» است. «لیبرال‌دموكراسی مقتدر» حافظ آزادی، نگاهبان امنیت، دائر مدار نظم سیاسی‌ـ اجتماعی و اعمال‌كننده قوانین دموكراتیك در جهت صیانت از حقوق بنیادین بشر خواهد بود. پس لیبرالیسم به هیچ ‏وجه مترادف دولت‌ستیزی و آنارشیسم نیست. به عقیده ما تنها عامل مشروعیت‌دهنده به حكومت، آرای فرد فرد شهروندان است كه در شرایط آزاد و به دور از هر گونه فشار ابراز شده‌باشد. حكومت باید بیانگر خواست و انتخاب شهروندان باشد. از آن‌جا كه مهم‏ترین كارویژه دولت مهیا كردن شرایطی برای رسیدن تمامی شهروندان به حقوق بنیادین‌شان است، حكومت برآمده از رأی مردم چنان‌چه به حقوق شهروندان و انسان‏های تابع خود تعدی و تجاوز كند، آن‌گاه مشروعیت خود را از دست خواهد داد. چون‏كه مبنای موضوعیت خود را از دست داده‌است.

یادآوری این نكته ضروری است كه حداكثر آزادی فردی در عرصه اجتماع، آن زمانی در گروی پیدایش دولت كمینه است كه پیش از آن و طی تحولی تاریخی، احترام به حقوق بنیادین بشر در ساختار حقوقی تثبیت شده‌باشد و افراد خویش‌كامی كه هر یك در نوع خود غایتی هستند، آموخته باشند كه بیشینه سود و تقرب به غایت مورد نظرشان جز از طریق تعامل با دیگر افراد در مجرایی عقلانی‌ـ حقوق بشری، امكان‌پذیر نخواهد بود. تاریخ به ما می‏آموزد كه موتور محرك این تحول، دولت مقتدر بوده‌است. از این رو، ما در گذار به سوی «لیبرال‌دموكراسی مقتدر» و در جهت تسریع و نهادینگی توسعه‏ لیبرال در ایران، «دولت‏گرایی لیبرال» را پیشنهاد می‏كنیم. از منظر لیبرالی فرد و دولت مكانیستیك (دولت به عنوان میانجی افراد) با هم تعامل سازگار دارند. دولت‏گرایی لیبرال به معنای بازیگری پررنگ دولت در عرصه اقتصاد نیست، بلكه به معنای بازیگری مؤثر، صریح و بدون پرده‏پوشی دولت در دفاع از حقوق بنیادین بشر در عرصه سیاست و جامعه است كه حداقل‏های لازم برای زیست آزادانه را ارائه می‏دهد. ساختار حقوقی باید به گونه‏ای باشد كه دشمنان حقوق بنیادین بشر توانایی تهدید موجودیت این حقوق به عنوان حداقل‏های زیست آزادانه را نداشته‌باشند. در نهایت ما باور داریم كه اگر از آسمان انتزاع به زمین واقعیت پای بگذاریم، حداكثر آزادی فردی واقعاً ممكن، در گروی حذف دولت مكانیستیك نیست، بلكه این حداكثر آزادی افراد آن‏‌گاه ممكن می‏شود كه میان افراد مستقل و دولت مقتدر، تعادلی ظریف برقرار شود. سیاست و تدبیر امور جامعه از جمله مواردی است كه بر اساس عقل بشر سامان می‏یابد، از این رو ما به تفكیك سیاست و دولت از دین و نهادهای دینی معتقدیم و باور داریم که دولت باید نسبت به دین و ایمان شهروندان بی‌طرف باشد.

3- جامعه و فرهنگ:

جامعه‏ دموكراتیك، زیر بنای حكومت دموكراتیك است. هر چند حاكمیت دموكراتیك نیز به نوبه‏ خود می‏تواند در گسترش مناسبات اجتماعی دموكراتیك مؤثر باشد. چنان‌که حاكمیت استبدادی و ضد حقوق بشری نیز بازتولید مناسبات خشن، غیر دموكراتیك و خلاف موازین حقوق بشر را در جامعه دامن می‏زند. خانواده پدرسالار سنگ بنای نظام سیاسی مستبد است و نظام سیاسی مستبد حافظ مناسبات پدرسالار. زیرا هستی و موجودیت خود را در گروی تقویت و ادامه‏ این مناسبات غیر انسانی می‏بیند. در جامعه‏ای لیبرال حریم خصوصی زندگی افراد محفوظ است. افراد از حق دگربودگی و دگراندیشی بهره‏مند هستند. سبك‏های مختلف زندگی به رسمیت شناخته می‌شود و تکثرگرایی در تمامی شئون فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، اصلی مسلم است. دولت و جامعه حق ندارند به نام سنت یا قانون، سبك خاصی از زندگی یا نوع معینی از پوشش را به افراد تحمیل كنند. ما به آزادی همه‏گونه روابط مبتنی بر رضایت و حقوق بشر میان تمامی انسان‏ها اعتقاد داریم. فرهنگ لیبرال، فرهنگی مبتنی بر تساهل، مدارا و دگرپذیری است. از این رو جامعه لیبرال از طریق تأمین كردن آزادی، خود را نسبت به شكفتگی استعدادها و قدرت آفرینش افراد مسئول می‏داند و از حق پیشرفت اجتماعی افراد حمایت می‏كند. لغو سانسور در عرصه‏ هنر، ادبیات و فرهنگ از دیگر اهداف مطلوب نیروهای لیبرال است. هر گونه محدودیت در این عرصه همان‏گونه كه اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق حقوق مدنی و سیاسی اعلام می‏كنند، باید بر اساس موازین جامعه‏ای باز و دموكراتیك باشد. جامعه‏ باز و آزادی‏های فرهنگی و اجتماعی از جمله اصول اساسی لیبرالیسم به شمار می‏‏آیند.

4- حقوق بشر:

حقوق بشر مدرن هم‌زاد لیبرالیسم و بدون شك بزرگ‏ترین دستاورد آن است. امروز و در عصر برتری گفتمان لیبرال در پهنه‏ گیتی، حتی دشمنان لیبرالیسم نیز ناچار به پذیرش این مفهوم والا و شریف انسانی شده‏اند. حقوق بشر، كلی تجزیه‌ناپذیر است. نمی‏توان به بخشی از آن مؤمن بود و قسمتی را انكار كرد. حقوق بشر مجموعه‌ای از حقوق فراملی، فرامرزی، فرامذهبی، فراطبقاتی، فرانژادی و فرازبانی است و بنا بر این تعابیری چون حقوق بشر شرقی یا اسلامی، نمی‌تواند دست‌مایه نادیده گرفتن هیچ‌یک از اجزای حقوق بشر شود. ما خود را موظف و متعهد به دفاع از حقوق بشری همه‏ شهروندان، حتی مخالفین فكری و دشمنان سیاسی خود می‏دانیم. ما از حقوق بشری همه‏ ایرانیان فارغ از هر عقیده، منشاء قومی و طبقاتی كه داشته‌باشند دفاع می‏كنیم و مهم‏ترین هدف و برنامه‏ خود را تحقق نظمی سیاسی‌ـ اجتماعی در چارچوب اعلامیه‏ جهانی حقوق بشر و میثاق‌نامه‏های ملحق به آن می‏دانیم. امروز و در پرتو تحولات روی داده در عرصه‏ بین‏المللی، حقوق بشر به تدریج از وجه صرفاً اخلاقی خود فراتر رفته و به تعهدی عام و دارای شمول بین‏المللی تبدیل شده‌است كه همه دولت‏ها در همه جای دنیا مكلف به اجرا و رعایت آن هستند. بسیاری از موارد مربوط به حقوق بشر از چنان اهمیتی برخوردار است كه نقض گسترده‏ آن‌ها جنایت بر ضد بشریت محسوب می‏شود و قابل تعقیب كیفری در دادگاه‏های بین‏المللی است. بر این اساس ما به ضرورت الغای كلیه‏ قوانین مخالف با روح و مفاد حقوق بشر معتقدیم. به نظر ما استقرار دولت لیبرال‌دموكرات و ارتقای سطح فرهنگ، توسعه و رفاه برای تحقق حقوق بشر گزینه‏های ناگزیر و لازم پیش رو خواهند بود.

5- نسل های حقوق بشر، محیط زیست و اعلامیه هزاره:

حقوق بشر اگر چه بر پایه‏ حقوق بنیادین و حقوق مدنی‌ـ سیاسی شكل گرفت، اما در ادامه با توجه به روند رو به پیشرفت دنیای متمدن، نسل‏های دوم و سوم حقوق بشر بیان‌گر اراده‏ جامعه‏ بشری برای حفظ و حراست از حقوق اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حق بر محیط زیست و حق بر توسعه نیز شدند. در كنار فقر شدید، گرسنگی و بیماری‏های گسترده‏ مسری، تخریب روزافزون محیط زیست نیز یكی از مهم‏ترین چالش‏های پیش روی تمدن بشری است. از این رو ما خواهان تلاش جهت حفظ محیط زیست سالم به عنوان مبنای حیات بشر هستیم و از تلاش‏های بین‏المللی و تمهیدات دنیای متمدن در راه محافظت از محیط زیست حمایت می‏كنیم و خواهان تقویت روندها و سازوكارهای حمایت از محیط زیست سالم هستیم. هم‌چنین اهداف اعلامیه‏ هزاره‏ توسعه‏ ملل متحد از جمله کاهش فقر و گرسنگی، دست‌یابی به آموزش عمومی، ترویج و تبلیغ برابری جنسیتی و توانمندسازی زنان، مهار و كنترل ایدز، كاهش مرگ‌ومیر كودكان، بهبود وضعیت بهداشتی مادران و سایر موارد مذکور در اعلامیه، مورد حمایت لیبرال‌های ایرانی می‌باشد.

6- جنبش زنان:

فمینیست‏های لیبرال، بر این باورند كه برابری برای زنان از طریق اصلاح قانون و اصلاح اجتماعی امكان‏پذیراست. از آن‌جا كه انسان‏ها را از بدو تولد دارای حقوق بنیادین و برابر می‏دانیم، دست‌یابی به قوانین برابر و سعی در تغییر قوانین تبعیض‏آمیز علیه زنان و ایجاد بستر و فرصت‏های برابر در جامعه، بدون در نظر گرفتن جنسیت و خاست‌گاه اجتماعی افراد، مورد توجه ما هستند. توانمندسازی زنان در عرصه‏هایی كه به دلیل محدودیت‏های اعمال شده، كم‌تر در آن حضور داشته‏اند نیز از مهم‏ترین مسائل مورد توجه است. فمنیست‏های لیبرال توجه بیشتری به افراد به عنوان هویت‌های مستقل در جامعه دارند. بر این اساس، آزادی فردی برای زنان و تحقق حقوق فردی آنان را جدا از محدودیت‏های جنسی و جنسیتی هدف خود قرار داده‌اند، زیرا زنان اسیر فرآیند فاسد هنجارها و سنت‏های زن‌ستیز و پدرسالارانه جامعه ایران شده‏اند، که پوشش اجباری یکی از نمونه‌های اجحاف و نقض حقوق فردی آنان است.

دست‏یابی به قوانین دور از خشونت علیه زنان (نظیر رجم و شلاق) و نیز تلاش در جهت از بین بردن انواع خشونت‏های رایج در جامعه، مانند خشونت‏های خانگی، خیابانی، شغلی و... كه منجر به قتل‏های ناموسی و خودسوزی زنان می‏گردد، آرمان لیبرال‌های ایرانی است. سعی در آموزش و تغییر فرهنگ در مناطق محروم، كه در آن‌ها علاوه بر مشكلات قوانین رسمی، زنان از قوانین نانوشته‏ای به نام سنت نیز در رنج می‏باشند و هم‌گام با آن، تلاش در پیوستن به كنوانسیون‏های بین‏المللی نظیر كنوانسیون رفع همه اشكال تبعیض علیه زنان می‏تواند ما را در دستیابی به آزادی‏های فردی و حقوق زنان یاری دهد. هر گونه توسعه بدون مشاركت فعال زنان به عنوان نیمی از جامعه ناممكن خواهد بود.

7- دین و آزادی مذهب:

ما به تفكیك سیاست و دولت از دین و نهادهای دینی معتقدیم و باور داریم که دولت باید نسبت به دین و ایمان شهروندان بی‌طرف باشد. ما اگر چه به تفكیك دولت از امر قدسی و نهادهای دینی معتقدیم، اما به هیچ‌رو با هیچ‏گونه دین‌ستیزی آن‏ هم در شكل خشن آن، كه مورد نظر برخی جریانات افراطی است، سر سازگاری نداریم. مرزبندی ما با دین‌ستیزان برجسته است. ما به آزادی و برابری پیروان كلیه مذاهب و ادیان معتقدیم. لغو امتیاز ویژه برای دین در عرصه دولت‌ـ سیاست به معنای تحریم یا حتی تحقیر موجودیت آن در زندگی مدنی‌ـ شخصی افراد نیست. مطلوب ما جامعه‏ای است كه در آن افراد با هر اعتقاد دینی و مذهبی كه دارند در كمال آزادی و برابری در كنار هم زندگی كنند و هیچ‎‏گونه تحمیل مذهبی و خشونت دینی در آن وجود نداشته‌باشد. یكی از وظایف دولت لیبرال‌دموكرات، فراهم كردن فضایی امن و آزاد برای عبادت پیروان ادیان و مذاهب مختلف است. بدیهی است، پیروان ادیان نیز باید به قوانین و نظامات دموكراتیك و قواعد حقوق بشر احترام بگذارند و آن‌ها را رعایت كنند.

8- ملت و ملیت:

ایرانیان به شهادت تاریخ از طلایه‌داران فرهنگ و تمدن بشری بوده‏اند و در طول تاریخ درخشان و پرافتخار خود چهره‏های شاخصی را به تمدن بشری معرفی كرده‏اند. ملت ایران ملتی است واحد، متشكل از اقوام مختلف. فارس‏ها، ترك‏‏ها، كردها، لرها، بلوچ‏ها، تركمن‏هاو... اجزای مختلف و برابر ملت ایران‌اند که هر کدام به نوبه خود سهمی به‌‌سزا در سابقه‏ درخشان تمدنی ایران‌زمین داشته‌اند. ایران موزاییكی رنگارنگ از اقوام است. این تنوع و رنگارنگی نه تنها تهدید نیست، بلكه به شرط رعایت حقوق برابر همه‏ اقوام و به رسمیت شناختن این تنوعات كه لازمه‏ آن رواج فرهنگ مدارا و دگرپذیری است، مسئله‏ گونه‏گونی اقوام می‏تواند فرصتی بی‏نظیر برای توسعه و پویایی جامعه باشد. ملت واحد ایران با اجزای مختلف و برابر در چارچوب ایران متحد، بزرگ و یك‌پارچه شانس و فرصت بسیار بیشتری برای توسعه و عظمت دارد. از این رو ما ضمن اعتقاد راسخ به رعایت كامل حقوق مدنی‌ـ سیاسی و حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی همه‏ اقوام ایرانی و ضمن محكوم كردن هر گونه ظلم و تبعیض در حق اقوام ایرانی، با هر گونه تجزیه طلبی مخالفیم و آن را در عصر جهانی شدن كه جامعه بین‏المللی هر روز بیشتر از قبل به سوی یک‌پارچگی پیش می‏رود، اندیشه و اقدامی ارتجاعی می‏دانیم كه دورنمای منزجركننده‏ جنگ داخلی، فقر و توسعه‌نیافتگی را در برابر ما قرار می‏دهد. به همین دلیل ما به تمامیت ارضی كشور پای‌بندیم و مخالفت خود را با تجزیه‌طلبی و هر گونه اقدامات خودسرانه كه زمینه جدایی‌طلبی را فراهم كند، اعلام کرده و بر وحدت ملی تأکید می‌کنیم.

9- جهانی شدن:

جهانی شدن در حقیقت، جهانی شدن شیوه‏ زندگی دموكراتیك و ارزش‎های جامعه‏ لیبرالی است. گر چه موتور اصلی جهانی شدن را لیبرال‌دموكراسی‏های ثروتمند غربی تشكیل می‏دهند، اما جهانی شدن به معنای جهانگیر شدن جغرافیایی خاص نیست، بلكه به معنای جهانی شدن مجموعه‏ای از اصول، ارزش‏ها، هنجارها و نهادهاست كه بیشترین هم‏خوانی را با طبع جویای لذت و آزادی انسان دارند. راز پیروزی و جهان‌گیر شدن لیبرالیسم در همین «هم‏خوانی» نهفته است. آن چه امروز در حال روی دادن است و ما نیز از آن حمایت می‏كنیم، جهانی شدن ارزش‏ها و نهادهای لیبرالی است. فرآیند جهانی شدن، حصارهای بسته دیكتاتوری‏های محلی، سیاسی و فكری را بسیار شكننده‏تر كرده‌است. استیلای كامل دولت‏های محلی بر شیوه زیست فرهنگی مردم، دیگر ممكن و دست كم قابل توجیه نیست. فرآیند جهانی شدن محملی است برای حاكمیت عقل مدرن و انزوا و نابودی سنت‏های فرسوده. بر همین اساس از كم‏رنگ شدن مرزهای ملی و تضعیف تعصبات قومی و فرآیندهای منتهی به هم‌بستگی بین‏المللی حمایت می‏كنیم.

10- تکثرگرایی:

پلورالیسم( تکثرگرایی) یکی از بنیان‌های مهم لیبرال‌دموکراسی است؛ به این معنا که انسان‌ها از علایق، آرزوها و استعدادهای متفاوتی برخوردارند و بر این اساس، در یک جامعه دیدگاه‌های متفاوت و گاه متضادی شکل می‌گیرد. این اختلاف دیدگاه‌ها، از سرشت بشر و انسانیت انسان‌ها سرچشمه می‌گیرد.

جوهره لیبرالیسم، باور به انسان و توانایی‌های اوست و نه تنها در پی سرکوب و از بین بردن این تفاوت‌ها نیست، بلکه تضارب آرا و ایجاد فضایی برای گفتگو میان دیدگاه‌های مختلف( آزادی بیان و اندیشه) را به مثابه ضرورتی لازم و نه کافی برای شکل‌گیری و تثبیت سازو‌کارهای دموکراتیک می‌داند.

بنا بر این، پلورالیسم جامعه‌ای را نوید می‌بخشد که در آن به جای مونولوگ ناشی از استبداد، دیالوگ و چندصدایی برقرار است و سبک‌های مختلف زندگی، به گونه‌ای مسالمت‌آمیز در کنار یکدیگر به حیات خود ادامه می‌دهند.

از لحاظ سیاسی، قضاوت درباره این‌که کدام یک از رویکردهای مختلف باید اداره جامعه و قدرت سیاسی را عهده‌دار شود، از طریق رأی مردم و برگزاری انتخابات آزاد مشخص می‌شود و حضور دیدگاه‌های مختلف در قالب احزاب و گروه‌های سیاسی متعدد، امکان نقد مستمر و جلوگیری از انحصار قدرت را فراهم می‌آورد.

نکته مهم این است که در نتیجه تکثرگرایی، رفته رفته جامعه مدنی بالنده‌ای قوام می‌یابد که از یک سو، از توده‌ای شدن جامعه و رویکردهای پوپولیستی جلوگیری می‌کند و از سوی دیگر، این جامعه مدنی می‌تواند ضمن نقد قدرت سیاسی و افزایش آگاهی‌های مردم، مطالبات گوناگون افکار عمومی را برای دولت مشخص کند.

بر این اساس، پلورالیسم یکی از الزامات انکارناپذیر لیبرال‌دموکراسی است و تجربه خون‌بار و شکست‌خورده تلاش‌هایی که در طول تاریخ برای شکل‌گیری نظام‌های سیاسی با حزب واحد و ایدئولوژی مسلط صورت گرفت، گواهی است بر ضرورت باور به تکثرگرایی.

11- صلح جهانی و مبارزه با تروریسم:

گذار از دنیایی كه در آن اصل مشروعیت جنگ پذیرفته شده‌بود، به دنیایی كه موارد جنگ به اموری به شدت استثنایی بدل شده، از جمله مهم‏ترین دستاوردهای تمدن بشری و سازمان ملل متحد بوده‌است. بدون شك وضعیت ایده‌آل، گذار به سوی دنیای عاری از جنگ خواهدبود. رژیم‏های توتالتیر و سازمان‌های بنیادگرا مهم‏ترین موانع این گذار هستند. از این رو معتقدیم گسترش لیبرال‌دموكراسی و تكامل فرآیند اقتصاد آزاد جهانی، به عنوان بهترین پادزهر دیكتاتوری و بنیادگرایی، عامل گسترش و نهادینه كردن صلح بین‏المللی است. امروز، تروریسم مبتنی بر بنیادگرایی مذهبی در خاورمیانه و دیگر نقاط جهان یكی از مهم‏ترین تهدیدها علیه صلح و امنیت بین‏المللی است. ما ضمن تأکید بر ضرورت تعمق در ریشه‎های این پدیده و تلاش در جهت از بین بردن زمینه‏های مساعد برای رشد آن، از تلاش‏های جامعه‏ بین‏الملل و دنیای متمدن برای مبارزه با تروریسم حمایت می‏كنیم.

كارویژه‏ اصلی دولت در عرصه‏ بین‏المللی تأمین منافع ملی است. در سطح بین‏المللی می‌بایست با تمام كشورهای به رسمیت شناخته‌شده از سوی نظام ملل متحد، بر اساس منافع ملی به تعامل پرداخت. در راه تحقق این هدف، ارتباط هم‌دلانه با جهان آزاد همواره در اولویت قرار دارد.

12- عدم خشونت:

خشونت همواره در برابر كسی كه خشونت نمی‏ورزد به هر شكل‌اش محكوم است و در برابر کسی که خشونت می‌ورزد تا جایی که ممکن است شایسته احتراز. فلسفه سیاسی لیبرال فرضِ فراتاریخی قراردادِ اجتماعی را پیشنهاد می‏كند. فرضی كه در خلال آن جامعه، یك‌سره تمامی حق اعمال خشونت خود را به دولت تفویض می‏كند و پس از آن حق انحصاری دولت در اعمال خشونت مشروع، جای‌گزین اعمال خشونت فردی و اجتماعی می‏شود. خشونت مشروع خشونتی مورد توافق طرفین قرارداد است، كه بر سر تمام اجزای آن توافق شده‌است؛ بر سر مقدار خشونت، بر سر شیوه‏ اعمال خشونت، بر سر موارد مجاز برای اعمال خشونت و در آخر، بر سر نهاد اعمال‌کننده‏ خشونت. اما چنان‌چه دولت كه یكی از طرفین فرضی قرارداد است، موضوعیت قرارداد كه همانا «خروج انسان از وضع طبیعی خشونت همه علیه همه است» را نادیده بگیرد و خود وضع طبیعی جدیدی بیافریند كه در آن دولت به مثابه گرگی، بدون در نظر گرفتن مفاد اصلی قرارداد، بی‌محابا علیه طرف دیگر قرارداد خشونت بورزد، مشروعیت انحصار و اعمال خشونت را از دست می‌دهد. در عین حال ما بر این نكته پافشاری می‌كنیم كه پرهیز از خشونت، سنگ بنای مدنیت و توسعه است. متأسفانه جامعه ایران، جامعه‏ای است با خشونت گسترده در سطح خانواده، جامعه و سیاست. خشونت علیه زنان، خشونت علیه كودكان و خشونت علیه مخالفان سیاسی، اگر چه به ظاهر متفاوت‌اند اما در واقع همه برخاسته از آن ساختار اجتماعی‌ـ فرهنگی‏ای هستند، كه خشونت را مجاز می‏شمرد.

سنت قبیله‏ای، قرائت رایج از مذهب و تفكرات چپ‏گرایانه‏ افراطی در کنار توسعه‌نیافتگی مهم‏ترین آبشخورهای فكری‌ـ فرهنگی خشونت در ایران هستند. در جامعه‏ای با این سطح گسترده‏ خشونت، اهمیت تأكید بر نفی خشونت از صرف یك شعار سیاسی فراتر رفته و برای لیبرال‏ها به عنوان پرچم‌داران مدارا و «عدم خشونت» به هدفی استراتژیك تبدیل می‏شود. کاهش جلوه‏های مختلف خشونت اجتماعی‌ـ سیاسی آرمان بزرگی است که بر اساس آن مرزبندی لیبرال‌ها را با تمامی تفكرات خشونت‌ورزانه از رادیکالیسم دینی گرفته تا چپ افراطی و كلیه گروه‏هایی كه به مبارزه مسلحانه و خشونت‌بار معتقدند، بسیار برجسته و غیر قابل خدشه می‌سازد.

13- برابری:

برابری اساساً مقوله‌ای لیبرال است كه چپ‌گرایان با ارائه تفاسیر تنگ و تند از آن سعی در مصادره‏ آن داشته‌اند. ارائه تعاریفی از برابری كه مستلزم نقض حق مالكیت و نفی اقتصاد آزاد و در نتیجه سلب آزادی‌های اساسی شود، نه ممکن است و نه مطلوب. ما ضمن رد تعاریف توتالیتر از برابری كه به قیمت محو آزادی و نقض حقوق انسانی، یكسان‌سازی مكانیكی جامعه را هدف نهایی خود قرار می‌دهند، از مفهوم برابری لیبرال كه به معنای برابری حقوق همه‏ انسان‏ها فارغ از نژاد، رنگ، جنس، مذهب، عقیده، منشاء اجتماعی و طبقاتی و مسائلی از این قبیل است، دفاع می‌كنیم. این معنا از برابری كه در آموزه‌های لیبرالی ریشه دارد توسط اعلامیه‏ جهانی حقوق بشر و كنوانسیون‌های مرتبط با آن نیز پذیرفته شده‌است. برابری در غیر این معنا، در طول تاریخ، دستاویزی برای رژیم‌های توتالیتر در راه محو آزادی نوع بشر بوده‌است. برابری توتالیتر سوسیالیستی نه تنها تاًمین برابری نمی‌كند و آزادی را نابود می‌كند، بلكه تبعیض و دیكتاتوری را در بدترین شكل آن باز تولید می‌كند.

14- تأمین اجتماعی و حقوق کار:

ما در كنار اعتقاد راسخ به اقتصاد آزاد و ضمن حمایت كامل از حق مالكیت خصوصی و امنیت سرمایه، با رها كردن طبقات پایین و فقرا در گرداب فقر و فلاكت، مخالفیم و معتقد به ضرورت فراهم شدن حداقلی از امكانات برای تمامی شهروندان هستیم. دسترسی به غذا و مسكن و سایر نیازمندی‌های اولیه بشری، حق همه‏ شهروندان و لازمه‏ برخورداری از زندگی‌ای انسانی است. این امر میسر نمی‏شود مگر با تكیه بر نظام جامع و كارآمد تأمین اجتماعی كه چتر حمایتی خود را بر اقشار آسیب‏پذیر بگسترد. این امر نه تنها مخالف اصول لیبرالیسم نیست، بلكه برگرفته از تجربه موفق كشورهای لیبرال در كاهش فقر و تقویت طبقه متوسط است. نظام جامع تأمین اجتماعی از به وجود آمدن طبقه به شدت فقیر حاشیه‏نشین كه بسیار محتمل است به‌ترین پیاده نظام جنبش‏های پوپولیستی چپ افراطی یا راست افراطی باشد، جلوگیری می‏كند. در واقع تأمین اجتماعی به‌ترین حافظ لیبرالیسم در برابر كمونیسم و فاشیسم خواهد بود. ما به تولید ثروت معتقدیم و نه توزیع فقر. توسعه را به مثابه آزادی می‏دانیم و بر این باوریم كه در جامعه‏ای توسعه‌یافته و ثروتمند امكان بیشتری برای رفاه و آسایش همه‏ اقشار وجود دارد. در جامعه‏ای فقیر با اقتصاد بسته، امكان بسیار محدودی جهت گسترش رفاه وجود دارد. در جامعه‏ای لیبرال، سرمایه‏دار با كارآفرینی و پرداخت مالیات، بیشترین خدمت را به گسترش رفاه در جامعه می‌كند.

ما در كنار نظام جامع تأمین اجتماعی، از نظام جامع حقوق كار حمایت می‏كنیم. نظامی كه هم تأمین‌كننده‏ امنیت سرمایه باشد و هم با به رسمیت شناختن حق تشكیل سندیكا و پیروی از نظام چانه‌زنی، حقوق مدنی‌ـ اقتصادی كارگران را پاس دارد. قانون كار باید به نحوی نوشته شود كه انگیزه‏ تولید و استخدام كارگران را از كارفرمایان نگیرد. قانونمند شدن رابطه‏ كارگر و كارفرما از طریق قانون كار جامع و همه‌جانبه‌نگر با اوصافی كه ذكر شد، هم حقوق كارگران را ملاحظه خواهد كرد و هم ثبات اقتصاد و منافع سرمایه را. لیبرالیسم نه تنها با حق تشکیل سندیكا و تلاش قانونی برای افزایش رفاه كارگران موافق است، بلكه تقویت این مكانیسم‏ها را لازمه‏ قوام و دوام خود می‏داند. تجربه‏ كشورهای لیبرال بیانگر موفقیت چشم‌گیر آن‌ها در تأمین حقوق و رفاه كارگران است. لیبرالیسم مبشر رفاه، آزادی و توسعه برای همه‏ لایه‌ها و طبقات اجتماعی ‏است.

15- دانشگاه و نظام آموزشی:

آموزش نقطه‏ عزیمت در نظام لیبرال برای انتقال ارزش‌های لیبرالی و درونی كردن فرهنگ شهروندی است. نظام آموزشی وظیفه‏ سنگین تربیت شهروند آگاه، توانا و دارای اخلاق اجتماعی مروت و مدارا را به عهده دارد. در این معنا نظام آموزشی مدارس، مؤسسات آموزش عالی و رسانه‏های جمعی را در بر می‏گیرد. نظام آموزشی در صورتی می‏تواند وظایف خود را به نحو احسن انجام دهد كه اولاً از نهاد دین مستقل باشد( سكولار باشد) و ثانیاً از نهاد دولت مستقل باشد. نظام آموزشی نباید به دستگاه تبلیغ ایدئولوژی دینی یا عاملی برای تقدیس قدرت مستقر تبدیل شود، زیرا در این صورت از هر گونه خلاقیت و آفرینش تهی خواهد شد. وضعیت فعلی نظام آموزشی در ایران به معنای واقعی كلمه اسفناك است. عدم رعایت شأن و حقوق معلمان و استادان دانشگاه، محتویات ضعیف و عقب‌مانده‏ كتب درسی، خصوصاً در زمینه‏ علوم انسانی، تحریف تاریخ و نقض حقوق فرهنگی‌ـ آموزشی اقلیت‏های قومی و مذهبی، تحقیر دانش‏آموزان و تبدیل آن‌ها به ماشین مشق‌نویسی و انبار محفوظات بی‏فایده، تنها بخشی از مشكلات این نظام آموزشی ایدئولوژی‌زده و استبدادی است. طبیعی است که محصولات چنین نظام آموزشی‏ای انسان‌هایی ‏حق‌محور و مسئول نخواهند بود. به همین جهت ما معتقدیم كه تخته‏ نظام آموزشی فعلی را باید پاك كرد و همه چیز را از نو مطابق معدلی از آن‌چه در جوامع صنعتی وجود دارد و آمیزه‌ای از آن‌چه به فرهنگ ملی مربوط است، نوشت.

ما لیبرال‌های ایران ضمن دفاع از تخصص‏گرایی به عنوان مبنای شایستگی و به كارگیری، معتقد به ضرورت ایفای نقش پررنگ و جدی دانشگاهیان در توسعه‏ كشور هستیم و بر همین مبنا از استقلال دانشگاه و آزادی‏های آكادمیك دفاع می‏كنیم. بدون وجود نظام دانشگاهی مستقل، آزاد و محقق، توسعه‏ كشور امری محال خواهد بود.

16- جنبش دانشجویی:

جنبش دانشجویی ایران از آغاز پیدایش، تا كنون مسیر پر مخاطره‌ای را پیموده‌است. گرایش لیبرال‌ـ ناسیونالیستی، گرایش لنینیستی و در پی آن تشیع سیاسی متأثر از چپ‏گرایی ماركسیست‌ـ لنینیستی، سال‌های انقلاب فرهنگی و از پس آن سال‌های سیاه، تجدید حیات دوباره در هیئتی لیبرال‏تر ، بخشی از این مسیر بوده‌است. جنبش دانشجویی، هر چه پیش ‏آمده‌است لیبرال‏تر شده، چنان‌كه دهه 80 را باید دهه برتری گفتمان لیبرال در جنبش دانشجویی دانست. ما معتقدیم از آن‏جایی كه جنبش دانشجویی در واقع جبهه آوانگارد جنبش طبقه متوسط برای نیل به توسعه‏، دموكراسی و حقوق بشر است، لیبرالیسم می‏تواند مطلوب‏ترین زمینه و پشتوانه‏ فكری برای عمل توأم با بصیرت جنبش دانشجویی را فراهم آورد.

در شرایط فعلی استراتژی تقویت و حفظ نهادها و انجمن‏های دانشجویی موجود و تلاش در جهت گسترش و ایجاد نهادهای جدید، در كنار تعمیق گفتمان لیبرال، چشم‌اندازی روشن از مقابله با انواع بنیادگرایی، رادیکالیسم کور و خرافه‌گرایی را در برابر جنبش دانشجویی قرار خواهد داد.

17- برنامه آینده:

دست ‏زدن به عمل سیاسی نیازمند مقدماتی است. اولین آن‌ها مبانی نظری مشخص است. نقد ما نسبت به شرایط موجود می‌باید از جایگاه نظری مشخصی صورت گیرد. هر گونه ارائه برنامه، منوط به داشتن مبانی نظری مشخص است. نگارش این مانیفست در واقع بیانگر تلاش ما جهت تدوین مبانی فكری مورد نظرمان است. پس از فراهم شدن مبانی نظری‌ـ نگارش ما نیفست، گفتگوی همگانی و تلاش برای گسترش مفاهیم و مبانی آن ـ هر گونه عمل سیاسی نیازمند متشکل بودن است. متشکل بودن به معنای داشتن همه چیز نیست، اما متشکل نبودن به معنای فقدان همه چیز است. ما تمامی لیبرال‌ها را در هر جا که هستند به درک مؤمنانه از لیبرالیسم، نگاه به لیبرالیسم به عنوان مکتب راهنمای عمل و عمل مبتنی بر مبانی لیبرالیستی دعوت می‌کنیم؛ تنها از خلال چنین روی‌کردی است که می‌توان نسبت به نقش مؤثرتر لیبرالیسم در آینده، متشکل شدن لیبرال‌ها، تشکیل گروه متحد مترقی لیبرال و تحول کشورمان به سوی توسعه، آزادی و دموکراسی امید داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:7  توسط احسان رمضانيان  | 

مصاحبه با سایت بامداد خبر

متن زیر، مصاحبه ام با سایت  بامداد خبر  است:

بامدادخبر- گروه دانشگاه: در شرایطی که فضای دانشگاهی کشور، این روزها، حتی با وجود نزدیکی به انتخابات ریاست جمهوری، رخوت‌زده‌تر از هر زمانی است و در شرایطی که فضای دانشگاه بیش از هر زمان دیگری در طول چند سال گذشته، تحت فشار نیروهای تندرو و افراطی بوده‌است، جنبش دانشجویی نیز بی‌عمل‌تر و ضعیف‌تر از قبل شده‌است. با احسان رمضانیان در مورد علت شکل‌گیری چنین فضایی و هم‌چنین راه‌های برون‌رفت از این شرایط و کارکردهای جنبش دانشجویی به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

احسان رمضانیان فارغ‌التحصیل رشته مهندسی شیمی دانشگاه تهران و از اعضای اولیه و مؤسسان گروه دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال است. رمضانیان هم‌چنین عضو سازمان دانش‌آموختگان ایران(‌ ادوار تحکیم وحدت) است که از او مقالات قابل توجهی در نشریات چاپی و سایت‌های اینترنتی منتشر شده‌است.

رمضانیان مشکل اصلی فعالان دانشجویی را ضعف تئوریک آن‌ها می‌داند و راه اعتلای جنبش دانشجویی را در اولویت کار تئوریک بر فعالیت پراتیک می‌داند. این مصاحبه را در زیر می‌خوانیم:

جنبش دانشجویی معمولاً با عنوان آرمان‌خواهی همراه شده‌است. اما هیچ گاه ما شاهد کام‌یابی این جنبش در رسیدن به مطالبات‌اش نبوده‌ایم. دلیل این ناکامی را در چه می‌دانید؟

بزرگترین مسئله‌‌ای که من در این مورد می‌بینم، فقدان پشتوانه تئوریک در میان بخش قابل توجهی از فعالان و کنشگران دانشجو است. توجه به این نکته که جنبش دانشجویی، جنبشی نسلی و به نوعی حاصل تعارض‌های فرهنگی و فکری یک نسل با نسل گذشته است، در پاسخ به پرسش شما به ما کمک می‌کند. عمر فعالیت کنشگران دانشجو محدود است و معمولاً قبل از آن‌که زمان کافی برای رسیدن به مطالبات‌شان داشته‌باشند به پایان دوره فعالیت‌شان در جنبش می‌رسند. برای این‌که این حرکت‌ها تداوم داشته‌باشند و به نتیجه برسند، لاجرم به بستر فکری مشخصی نیاز دارند تا هویت مشترک خود و مطالبات‌شان را در آن چارچوب فکری تعریف کنند و برای آن برنامه‌ریزی کنند. این بستر فکری لازمه هر جنبش اجتماعی است و جنبش دانشجویی نیز نمونه‌ای از جنبش‌های اجتماعی است و از این رو نه‌تنها نیازمند چنین بستر فکری است که به علت ماهیت فکری و فرهنگی آن، این وجه در درون جنبش دانشجویی باید بیش از دیگر جنبش‌ها برجسته باشد.

از سویی دیگر بدون چنین هویت فکری‌ای، مطالبات جنبش در سطح مطالبات صنفی باقی می‌ماند و جنبش به شکلی گذرا تبدیل می‌شود که در رسیدن به مطالبات‌اش ناکام می‌ماند.

متأسفانه آن‌چه در جنبش دانشجویی ضروری است، اکنون به بخش غایب جنبش تبدیل شده‌است. بسیاری از فعالان دانشجویی دغدغه فکری ندارند و اعتراض‌های دانشجویی بیش‌تر نتیجه نوعی احساسی‌گری شده‌است. از سویی دیگر برای حصول مطالبات، جنبش نیاز به سازماندهی دارد و بدون ایدئولوژی که بر اساس آن اهداف جنبش تعریف شود، هر گونه سازماندهی‌ای شکننده و حتی ناممکن است. برخی شاید با مطرح کردن بحث تکثرگرایی در جنبش،‌ آن بستر اساسی که این تکثرگرایی را ممکن می‌کند و شکل می‌دهد؛ به محاق فراموشی سپرده‌اند. صرف آزادی‌خواهی نیست که دانشجویان را متشکل می‌کند و هویت دانشجویی را شکل می‌دهد، بلکه نیاز به ایدئولوژی راه‌بر که حامل این آزادی‌‌خواهی باشد و به فعالیت‌های دانشجویی نظم دهد، نیازی ضروری و انکارنشدنی است.

مسئله شاید گاهی حتی ناکامی یا کام‌یابی نباشد، در فعالیت برخی از کنشگران دانشجویی، ما شاهد نوعی بی‌هویتی هستیم. گاهی ما شاهدیم که آن‌ها هیچ تعریفی از مطالبات خود و نحوه حصول آن نیز ندارند و صرفاً معترضان اجتماعی و سیاسی هستند که این امر سبب می‌شود محل سوء استفاده جو سیاسی خارج از دانشگاه قرار گیرند، بدون این که به مطالبات و خواسته‌های دانشجویی توجه داشته‌باشند.

جنبش دانشجویی در ایران، سابقه‌ای طولانی دارد، اما در سال‌های اخیر ما شاهد افول حرکت‌های دانشجویی و رخوت در میان بدنه دانشجویان هستیم. آیا با این حال می‌توان هنوز از جنبش دانشجویی در ایران حرف زد؟

به هر حال هم‌اکنون نیز جنبش دانشجویی در ایران موجودیتی غیر قابل انکار است - البته با کمی تساهل در به‌کارگیری این لفظ- و شما می‌توانید عمل‌کرد و کارنامه این جنبش را مشاهده کنید. نگاهی به جنبش‌های اجتماعی نشان‌گر این است که این جنبش‌ها تنها در فضاهای نسبتاً باز سیاسی و اجتماعی است که امکان بروز می‌یابند و می‌توانند به جذب نیرو بپردازند. این‌که در طول تاریخ تجددخواهی‌مان، ما شاهد حضور و فعالیت جنبش دانشجویی بوده‌ایم، نشان‌گر همان تعارض وضعیت ذهنی و عینی است که دانشجویان و قشر دانشگاهی به عنوان حاملان اصلی تجددخواهی،‌ با آن مواجه بوده‌اند. گاه آن‌ها بخت آن را یافته‌اند که در فضایی نسبتاً باز متشکل شوند و به سازماندهی بپردازند و گاه نیز در فضای بسته جامعه، ناگزیر سر به گریبان برده‌اند. این فضای بسته، دوران تعلیق جنبش را به وجود می‌آورد که در صورت وجود بنیان‌های قوی نظری و سازمانی در جنبش، می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری و بازسازی آن شود. اما این‌که جنبش دانشجویی در ایران به کلی از بین برود، بسیار بعید است؛ چرا که این تعارضات میان آن‌چه هست و آن‌چه به نظر می‌رسد باید باشد، هم‌چنان وجود دارد.

شما معتقدید که جنبش دانشجویی هنوز وجود دارد و در دوران تعلیق خود به سر می‌برد، بر این اساس راه برون‌رفت از این وضعیت رخوت‌‌زده دانشگاه‌ها از نظر شما چیست؟

بله. در طول حیات جنبش دانشجویی در تاریخ ایران که اندکی پس از تأسیس نخستین دانشگاه مدرن- دانشگاه تهران- شالوده آن پی‌ریزی شد، ما تا امروز شاهد تغییر و تحولات فکری زیادی در این جنبش بوده‌ایم. مسیری که پیموده شده، مسیری ناهموار و پر فراز و نشیب بوده‌است. زمانی گرایش غالب در میان دانشجویان را می‌شد در ظرف فکری ناسیونالیستی قرار داد، زمانی بعدتر تحت تأثیر ابر قدرت همسایه، گرایش‌های مارکسیست‌لنینیستی، سپس تشیع سیاسی متأثر از مارکسیسم‌لنینیسم و اکنون هم می‌توان بطور آشکار، هژمونی گفتمان لیبرال را در جنبش دانشجویی ایران مشاهده کرد. که دلیل اصلی حاکم شدن این گفتمان را می‌توان در دید دموکراسی‌خواهانه دانشجویان و توجه آن‌ها به توسعه سیاسی و اقتصادی کشور دید. شکل‌گیری این گرایش‌ها نیز در بستر تاریخی آن قابل فهم است. بر این اساس، در شرایطی که گفتمان حاکم بر فضای سیاسی کشور،‌ به شدت حذفی است و آزادی‌های فردی را درون خود نمی‌پذیرد؛ گفتمان لیبرال‌دموکراسی تنها، بستر فکری است که امکان گفت‌وگو و ارائه راه‌کار برای تغییر را در فضایی آرام و مسالمت‌آمیز فراهم می‌کند. لیبرالیسم در مقابل سانسور فزاینده در جامعه، آزادی بیان، در مقابل تئوکراسی و نظام ایدئولوژیک حاکم بر دانشگاه، آزادی اندیشه و در مقابل برخورد حذفی حاکم بر فضای سیاسی،‌ برخورد انتقادی و هم‌چنین در مقابل رفتار دستوری که در نظام آموزشی مرسوم است، مشارکت فعال و فردیت را ارائه می‌کند. از سویی دیگر راه دموکراسی‌‌خواهی که مدت‌هاست، یکی از شعارهای اصلی جنبش دانشجویی در ایران است،‌ تنها از بستر اندیشه‌ای که امکان گفت‌وگو و مفاهمه را می‌گشاید، امکان‌پذیر است و تجربه گذار به دموکراسی در سراسر دنیا، بر این انگاره صحه می‌گذارد. راه برون‌رفت حفظ این گفتمان دموکراسی‌خواهانه در درون جنبش، با تکیه بر همین تشکل‌های موجود و پرورش نیروهای جدید است.

جنبش دانشجویی همواره مورد نظر سیاستمداران بوده‌است و بسیاری از احزاب و گروه‌های سیاسی ایران نیز، سابقه دانشجویی داشته‌اند. این نگاه به فعالیت‌های دانشجویی به نظر شما چه نتایجی را برای آینده سیاسی کشور به همراه دارد؟

به نظر من، دانشجویان فعال در دانشگاه یا همان کنشگران جنبش دانشجویی را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: نخستین گروه، کسانی هستند که بنا به منطق حاکم بر هویت دانشجویی، عاملیت خود را صرفاً در کنش‌های بنیان‌کن و ضد ساختاری مقطعی و فصلی و به نوعی فعالیت جنبشی تعریف کرده‌اند، و اساساً قصد و نیتی برای ادامه فعالیت سیاسی پس از فراغت از تحصیل ندارند. شایان ذکر است که این گروه در اکثریت قرار دارند. اما گروه دوم، دانشجویانی هستند که ضمن حضور قوی در متن و رهبری جنبش دانشجویی، نیم‌نگاهی نیز به عرصه سیاست پس از فارغ‌التحصیلی دارند و در آینده زندگی خود، سهمی را نیز برای کنش سیاسی قائل شده‌اند. این گروه از دانشجویان را می‌توان در تشکل‌های دانشجویی با گرایش های مختلف دید. ابن افراد بر پایه فعالیت‌های تشکیلاتی که در درون جنبش دانشجویی در قالب سازمانی داشته‌اند، به سادگی جذب احزاب و گروه‌های سیاسی می‌شوند.

این تقسیم بندی را از آن جهت انجام دادم تا به این نکته اشاره کنم. ببینید، به هر حال دانشجویان گروه دوم کشش و رغبت شدیدی به سیاست و سیاست‌ورزی در زندگی خود دارند. آن‌ها را نمی‌توان از سیاست جدا کرد و خواه‌ناخواه به سمت آن کشیده می‌شوند. این افراد کنشگران عرصه سیاست فردای ایران هستند و سال‌های آینده در قالب احزاب و گروه‌های مختلف قرار است در این کشور نقش‌آفرینی کنند. تا این‌جای کار مشکلی نیست. مشکل از آن‌جا شروع می‌شود که چنان‌چه گفتم، مشاهده می‌کنیم این گروه از دانشجویان، از ضعف عمیق تئوریک رنج می‌برند که این مسئله کوچکی نیست. اگر دانشجویان گروه نخست این‌چنین هستند، بر آنان نمی‌توان چندان خرده گرفت، چنان‌که بر توده مردم هم نمی توان ایرادی وارد دانست که چرا هم‌چون سیاستمداران از دانش نظری سیاسی بهره‌ای نبرده‌اند. اما ضعف نظری برای یک دانشجوی مصمم با علقه‌های شدید سیاسی، قابل اغماض نیست. از یک مثال استفاده می‌کنم: همان‌طور که نمی‌توان از یک تیم بسکتبال آماتور که ورزش برایش یک فرع است، انتظار رویارویی و یا شکست تیمی حرفه‌ای از لیگ NBA را داشت، ارائه تحلیل‌های سیاسی عمیق و تأمل‌برانگیز از یک دانشجوی آماتور هم انتظاری بیهوده است. حرفه‌ای شدن در سیاست راه خود را دارد، آن‌چنان که در ورزش به کار طاقت‌فرسا و تمرین دائم نیازمند است. البته باید توجه داشت که این مسئله، موضوع جدیدی نیست و تنها به فعالان دانشجویی هم مربوط نمی‌شود. مروری بر تاریخ یک‌صد ساله اخیر ایران، بیانگر این واقعیت تلخ است که در بسیاری از مواقع، این ضعف نظری بوده‌است که اسباب شکست در عرصه عمل را فراهم آورده‌است. به دیگر سخن فعالیت پراتیک و تئوریک لازم و ملزوم یکدیگرند و دو روی یک سکه هستند.

برخی سیاسی بودن فضای دانشگاه را به عنوان عارضه و معضلی برای نظام آموزش عالی تلقی می‌کنند. از سویی دیگر گروهی نیز برآنند که جنبش دانشجویی نقشی راه‌بردی در عرصه عمومی و حتی تغییرات اساسی در کشور بر عهده دارد. از میان این دو دیدگاه چگونه می‌توان برای جنبش دانشجویی به جمع‌بندی رسید؟

اساساً به تعبیری می‌توان گفت، جنبش‌های اجتماعی و به ویژه جنبش دانشجویی، نمایان‌گر نوعی تضاد و تعارض درونی در جامعه هستند. از سویی دیگر این جنبش‌ها ماهیتی درون‌زا دارند و این‌گونه نیست که به صورت ساختگی و با کارکردی ویژه از سوی عده‌ای به وجود آیند. از این رو اگر جنبشی با تمام مختصات جنبش شکل گیرد، باید به فکر اصلاح آن ساختار و نظام اجتماعی بود. برای جامعه‌ای که با معضلات فراوان ساختاری و نهادی مواجه است، وجود جنبش‌های اجتماعی ناگزیر است. این مسئله در مورد کشورهای توسعه‌نیافته بیش‌تر نمود می‌یابد. چرا که آن‌ها با دو نوع تعارض مواجه‌اند؛ تعارض وضعیت ذهنی که از مقایسه با کشورهای توسعه‌یافته وجود دارد و دیگری تضاد درونی سیستم. این نکته نیز حائز اهمیت است که در این جوامع، نهادهای سیاسی نیز بسیار ضعیف و عقیم هستند و از این رو دانشگاه‌ها تنها فضاهای ممکن برای نقد را به‌وجود می‌آورند. در این جوامع اگر جنبش‌ها فعال نباشند، باید نگران بود. چرا که در این صورت کورسو امیدها برای تغییر نیز از بین رفته‌است. از دید من، مسئله اساسی در شکل‌گیری جنبش نیست، مسئله در نوع برخورد حکومت‌ها با جنبش‌هاست. در حکومت‌های دموکراتیک، حکومت از اصلاحات مدنظر جنبش‌ها تأثیر می‌پذیرد و حتی با برخی از نظرات آن‌ها هم‌سو می‌شود و خود را اصلاح می‌کند- البته این بسته به توان جنبش نیز دارد- اما در کشورهایی که نظام سیاسی غیردموکراتیک دارند، ما شاهد تقابل حکومت با جنبش‌ها و حتی سرکوب آن‌ها از سوی حکومت هستیم. این دیدگاه ستیزه‌جو و مکانیکی است که مشکل‌آفرین است.

اما از سویی دیگر دید احزاب و گروه‌هایی که هم‌چنان به دنبال فضاهای دانشجویی هستند، تداوم‌دهنده همین دور معیوب توسعه‌نیافتگی است. احزاب در ایران به جای آن‌که جنبش‌های اجتماعی را بر اساس مطالبات‌شان بشناسند و سعی در گنجاندن این مطالبات در برنامه‌های خود داشته‌‌باشند؛ بیشتر نگاه‌شان بر ظرف ساختاری جنبش‌هاست تا از آن به نفع خود و برای مطرح کردن خود در فضای سیاسی کشور استفاده کنند. در واقع آن‌ها به موج جنبش‌ها نظر دارند و سعی می‌کنند که بر روی آن موج‌سواری کنند تا به اهداف خود برسند.

بر این اساس،‌ شما اولویت فعالیت تئوریک بر فعالیت پراتیک را در تحلیل‌ خود نسبت به فعالیت‌های دانشجویی مد نظر دارید. درست است؟

دقیقاً. یکی از دلایل و شاید مهمترین دلیل تشکیل گروه دانشجویان لیبرال در سال 85 نیز درهمین نکته نهفته است. ما بر این عقیده‌ایم که بدون داشتن اندوخته‌ای معقول از دانش نظری، نباید به سمت فعالیت جدی رفت. عدم ثبات قدم که در بین برخی فعالان سیاسی به چشم می‌خورد نیز دلیلی ندارد جز فقدان پشتوانه نظری. ما نمی‌خواهیم تند بدویم، اما مسیری زیگزاگی را بپیماییم و یا سر از ناکجاآباد در آوریم. ما آهسته و پیوسته، اما با گام‌هایی استوار و سنجیده حرکت می‌کنیم. هر چند که برای کنش سیاسی عجله‌ای نداریم و هم‌چنان باید بخوانیم و بخوانیم و باز هم بخوانیم.

برای آن‌چه می‌گویید، برنامه‌ای نیز در نظر دارید؟

بله. برای تبیین و نمایش شمایی کلی از آن‌چه به آن معتقدیم و برای رسیدن به آن می‌کوشیم، اقدام به تدوین مانیفستی نموده‌ایم که به زودی منتشر خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:27  توسط احسان رمضانيان  | 

نامه‌ای از آن سوی آب

 

 این یادداشت ابتدا در بامدادخبر منتشر شده است:

 در نامه‌نگاری اداری رسم بر این است که در گوشه پایین سمت راست که محل نوشتن مقصد نامه می‌باشد، در ادامه آدرس، نام گیرنده اصلی نامه نیز ذکر می‌شود:" برسد به دست آقا/خانم X ". این عرفی است که در کلیه کشورهای دنیا رعایت می‌شود. اگر این نام آخر با توجه به سلسله مراتب حقوقی، صحیح نوشته نشود، چه بسا نگارنده به مقصودش از نامه‌نگاری نرسد و یا حتی نتیجه عکس بگیرد.

 این روزها شنیده می‌شود که اوباما به عنوان عالی‌ترین مقام ایالات متحده، قصد تنظیم و ارسال نامه‌ای خطاب به عالی‌ترین مقام جمهوری اسلامی دارد. این اتفاق از آن جهت حائز اهمیت است که پس از گذشت سی سال از عمر جمهوری اسلامی و بیست‌و‌نه سال از نامه مشهور پرزیدنت کارتر به آیت‌الله خمینی، برای نخستین بار امریکاییان تصمیم به نامه‌نگاری مستقیم با رأس هرم قدرت ایران گرفته‌اند. با توجه به مشی گذشته دولت‌های امریکا، انتظار می‌رفت که این نامه خطاب به رئیس جمهور اسلامی نگاشته شود، که گویا با درایت اوباما این پیشبینی محقق نخواهد شد. این خبر را می‌توان با ملاحظاتی به فال نیک گرفت؛ با نظر به نکات زیر:
- سال‌ها امریکا وقت و هزینه خود را در تماس بیهوده با دولت‌های اصلاح‌طلب و غیر اصلاح‌طلب ایران هدر داد و سال‌هاست که دل به آمدن و رفتن این و آن رئیس جمهور خوش کرده‌است. هنوز از یاد نبرده‌ایم تلاش‌های دولت کلینتون را برای بهبود روابط با دولت آقای خاتمی. این تلاش‌ها که هم‌زمان بود با ارسال پالس‌های مثبت از سوی دولت وقت ایران، نهایتاً به سرانجام نرسید و ناکام ماند. هرچند می‌توان قسمتی از این شکست دستگاه دیپلماسی دولت کلینتون را به تعلل و فرصت‌سوزی آقای خاتمی نسبت داد، اما اشکال اساسی را باید در جایی دیگر جستجو کرد. جایی که دولت امریکا آن را نادیده گرفته‌بود و آن رأس هرم قدرت ایران است. آن‌ها پیش از فکر ارتباط‌گیری با دولت( قوه مجریه) باید فکری برای کسب نظر مساعد رهبر جمهوری اسلامی می‌کردند. ما که در ایران نشسته‌ایم می‌دانیم تصمیم‌‌گیر نهایی در مورد برقراری تماس علنی با دولت امریکا، نه وزارت خارجه و نه شخص رئیس جمهور است. نفس درک این واقعیت مهم، نشان از نوعی پیشرفت در سیاست خارجی امریکا است.

- دول غربی حق دارند که بگویند از ایران صداهای متفاوت و متناقض و گاه متضاد به گوش‌شان می‌رسد. دلیل آن هم روشن است. نگاهی عمیق به صحنه سیاست ایران، حکایت از پیچیدگی غریبی در بطن آن دارد که هضم آن شاید برای کشورهای خارجی دشوار باشد. در حالی که در ایران رئیس جمهور و وزارت امور خارجه مسئولیت مستقیم در برابر دول خارجی دارند، اما در امور استراتژیک و راهبردی نظیر مورد اخیر، توان و اختیار تصمیم‌گیری ندارند. و جالب این‌جاست که در عین بی‌اختیاری، در برابر تصمیمات اتخاذشده مسئولند و باید پاسخ‌گو باشند. طبیعی است که این مسئله برای دولت‌های دیگر بسیار عجیب است و موجب سردرگمی آن‌ها در نوع تعامل با ایران می‌شود.

 در صورت عملی شدن نامه‌نگاری بین اوباما و رهبر جمهوری اسلامی، امریکا نه تنها دیگر از ایران صداهای مختلف نمی‌شنود، بلکه یک بار برای همیشه، تکلیف‌اش با این نظام روشن خواهد شد.

- دولت اوباما به روشنی نشان داده‌است که خواهان تغییر در نوع تعامل خود با جمهوری اسلامی، با حفظ اصول مصرح خود است. از بابت حقوق بشر این نگرانی در بین بسیاری از دل‌سوزان ایرانی وجود داشت که مبادا نقض حقوق بشر در ایران به بوته فراموشی سپرده شده و قربانی سازشی بزرگ‌شود که خوشبختانه علائم بسیاری در رد این نگرانی وجود دارد.

- در 12 سال اخیر، هر گاه زمزمه‌هایی از بهبود روابط به گوش رسیده، ذوب‌شدگان در ولایت، کفن‌پوشان و به سروسینه‌زنان به خیابان‌ها می‌ریختند و فریاد وااسلاما سر می‌دادند. البته این قبیل واکنش‌ها در دوره هشت ساله اصلاحات بیشتر به چشم می‌خورد، هر چند در دولت فعلی هم واکنش‌هایی با درجه کیفی بسیار پایین‌تر قابل مشاهده بود. ذوب‌شدگان به این واقعیت نمی‌اندیشیدند( شاید هم می‌اندیشیدند) که بر طبق قوانین رسمی و غیر رسمی موجود، رهبر نظام تنها کسی است که حرف آخر را در امور استراتژیک و مهم می‌زند و طبعاً برقراری رابطه با امریکا هم نمی‌توانست خارج از حیطه نظارتی ایشان به تصویب برسد. به هر حال دانسته یا نادانسته، گناه گفتگو با امریکا به گردن دولت‌های مختلف می‌افتاد. با تدبیر جدید دولت امریکا، بار مسئولیت بر عهده کسی خواهد افتاد که بیشترین اختیار را در تصمیم‌گیری دارد. مسئولیت باید با اختیار متناسب باشد و بالعکس.

- این نامه‌نگاری می‌تواند مقدمه‌ای برای توافق و سازشی بزرگ و یا سرآغاز درگیری نهایی این دو کشور باشد. واقعیت این است که در شرایط فعلی– نه جنگ، نه صلح- منفعت چندانی برای امریکا و نیز نیروهای اپوزیسیون متصور نیست. آمریکا در این مدت 30 ساله، خواسته یا ناخواسته از موقعیت استراتژیک ایران در منطقه محروم بوده و اپوزیسیون نیز همواره با انگ حمایت از جانب امریکا، از سوی جمهوری اسلامی زیر فشار بوده‌است.

- اگر نگوییم دولت باراک اوباما به دلایل گوناگون از محبوبیت عمومی بالایی برخوردار است، به طور قطع از مقبولیتی مطلوب و استثنائی در سطح کشورهای جهان سود می‌برد. این میزان از مقبولیت بین‌المللی، قدرت چانه‌زنی امریکا را در مذاکرات مختلف با کشورهای متحد برای متقاعد کردن آنها جهت همراهی با سیاست‌های این کشور بالا می‌برد.

 با توجه به موارد عنوان شده، برای نامه احتمالی ارسالی اوباما به رهبر جمهوری اسلامی، 2 سرنوشت را می‌توان پیشبینی کرد. نامه‌ای که با اوصاف فوق، حکم اتمام حجتی امریکایی- بین‌المللی خواهد داشت:

1-یا سرآغازی است برای سازش بزرگ
2-یا مقدمه‌ای است برای رویارویی نهایی نه ایران و امریکا، که ایران و ائتلافی بزرگ از قدرت‌های جهانی

باید منتظر ماند و دید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:6  توسط احسان رمضانيان  | 

بازرگان لیبرال و انقلاب 57

 

 این مطلب ابتدا در راهبرد منتشر شده است: 

 انقلاب ایران در سال 57 اساساً از بطن چپ روئید؛ چرا که گفتمان غالب در آن دوران برخاسته از اندیشه‌های چپ‌گرایانه بود. بنا بر این نیروی محرکه انقلاب را اکثراً نیروهایی با گرایش‌های چپ– اعم از مذهبی یا غیر مذهبی- تشکیل می‌دادند. به همین دلیل یافتن حزب، گروه، سازمان و یا حداقل چهره‌ای لیبرال در میان انقلابیون که نقش تعیین‌کننده‌ای در فرآیند پیروزی انقلاب داشته‌باشد، کاری بسیار سخت است. شاید نتوان لیبرالی به تمام معنا یافت، اما با کمی تسامح، مهندس مهدی بازرگان را می‌توان لیبرال نامید. بازرگان تنها چهره شاخص اپوزیسیون وقت بود که تا ماه‌های پایانی عمر حکومت پهلوی، مخالف انقلاب و براندازی نظام سلطنت مشروطه باقی ماند و این مخالفت را نه تنها مخفی نمی‌کرد که حتی آن را صادقانه با رهبر انقلاب هم در پاریس در میان گذاشت. او تنها زمانی به همراهی با انقلابیون متمایل شد که خود را در میان نیروهای اپوزیسیون و حتی هم‌حزبی‌های خودش که جملگی خواهان براندازی شاهن‌شاهی بودند، تنها دید. ضمن این‌که امواج توده‌های مردمی در خیابان‌ها کار را به جایی رسانده‌بودند که دیگر راه برگشتی متصور نبود.

 اما چرا بازرگان را در آن زمان لیبرال می‌نامیدند؟ برای پاسخ به این پرسش ابتدا بایستی نگاهی گذرابه نیروهایی که از این لفظ برای او استفاده می‌کردند انجام دهیم. افرادی که در سال‌های نخست پس از انقلاب بازرگان را لیبرال می‌خواندند، منظورهای متفاوتی داشتند که باید در تحلیل آن‌ها را از هم تفکیک کرد. اولین گروه، "مارکسیست‌ها" بودند. از نظر آن‌ها بازرگان لیبرال بود، چون از رشد سرمایه‌داری ملی شدیداً دفاع می‌کرد و مالکیت خصوصی و تضمین آن را به سود کشور می‌دانست.
 دومین گروهی که بازرگان را لیبرال لقب دادند، بخش قابل توجهی از روشنفکران دینی بودند که به وضوح تمایلات چپ داشتند. به عقیده آن‌ها بازرگان لیبرال بود، چون برابری را در اولویت نخست دولت‌اش قرار نمی‌داد و از لحاظ نظری نیز از ضرورت برابری دفاع نمی‌کرد. ضمن این که شیوه‌های مورد نظر او برای اداره مملکت، به طور عمده از الگوی حکومت‌های لیبرال‌دموکرات و نهادهای این نوع نظام‌ها اخذ شده‌بود. به عنوان مثال بازرگان چندان توجهی به روش‌هایی مانند واحدهای اقتصادی و شوراهای شهر و روستا از خود نشان نمی‌داد و بیشتر علاقه‌مند و پی‌گیر انتخابات آزاد برای مجلس شورای ملی بود.
سومین دسته‌ای که بازرگان را لیبرال می‌دانستند، بنیادگرایان انقلابی بودند. از نظر آنان بازرگان لیبرال بود، چون با روش‌های انقلابی مانند روش‌های توأم با خشونت، ناگهانی، انفجاری، به هدایت یک شخص کاریزما و همراه با بسیج توده مردم موافق نبود. هم‌چنین بازرگان از حق گروه‌ها و جریان‌هایی برای آزادی بیان، تشکل و تجمع دفاع می‌کرد که به زعم بنیادگرایان جملگی در صدد دسیسه برای براندازی حکومت انقلابی- اسلامی برخاسته از انقلاب و قبضه کردن قدرت بودند. به عبارت بهتر آن‌ها بازرگان را فاقد صلاحیت و قاطعیت لازم برای کنترل ضد انقلاب بالقوه و سرکوب ضد انقلاب بالفعل می‌دانستند.

 همان‌طور که مشاهده می‌کنیم، عنوان لیبرال برای بازرگان فاقد دقت کافی بوده و بیشتر بر معنایی دیگر دلالت می‌کرد تا معنایی که در تعاریف دقیق از لیبرالیسم ارائه می‌شود. هر گروه و جریانی بنا بر دیدگاه و انگیزه‌های خاص خود، او را لیبرال می‌نامیدند.
 اما به راستی بازرگان چه نوع لیبرالی بود؟ می‌توان گفت که او از لیبرالیسم سیاسی حداقلی که قابل جمع با نوعی حکومت رفاهی بود، دفاع می‌کرد. ضمناً بر خلاف آن‌چه در نظام‌های لیبرال‌دموکرات موجود در دنیا می‌بینیم، بازرگان از تأثیرپذیری خط مشی‌های عمومی از ارزش‌های دینی دفاع می‌کرد. به عبارت دیگر، اگر چه بازرگان خواهان دادن امتیاز به دین‌داران و مفسران دینی در زمینه حکومت کردن نبود و تحمیل احکام دینی بر جامعه را بر خلاف میل جامعه بر نمی‌تافت، اما تأثیرپذیری دولت در قانون‌گذاری و خط‌مشی‌گذاری از احکام و ارزش‌های دینی را در فضای رقابتی و دموکراتیک می‌پذیرفت. بنا بر این می‌توان گفت هم‌چون لیبرال‌دموکراسی‌های موجود در جهان، از استقلال دین و حکومت از یکدیگر دفاع می‌کرد، اما بر خلاف آن‌ها، مخالفتی با پیوند دولت و دین نداشت( تغییر عقیده مهندس بازرگان در اواخر عمر در خصوص پیوند دین و دولت را نیز نباید فراموش کرد که البته بحث در آن مورد مجالی دیگر را می‌طلبد). به علاوه گرایش لیبرالی بازرگان در سیاست، سخت با پذیرش ملیت ایرانی درهم‌آمیخته‌ بود. به این معنا که برای او حفظ استقلال و یک‌پارچگی ایران، خط قرمز محسوب می‌شد که حتی به بهانه آزادی نیز حاضر به نقض آن‌ها نبود. بدین ترتیب بازرگان را می‌توان لیبرالی ملی‌گرا در برابر لیبرال‌های گلوبالیست در نظر داشت.

 بنا بر این خوانش خاص بازرگان از لیبرالیسم با دو مؤلفه "گرایش به دین در خط‌مشی‌گذاری عمومی" و "دفاع از بقا و استقلال ملی ایران" از سایر خوانش‌ها متمایز می‌شود.

 در نهایت باید گفت که اگر به‌کارگیری نام لیبرال برای مهندس بازرگان صحیح باشد، لیبرالیسم او را بایستی در تقابل با لیبرتاریانیسم، نولیبرالیسم، خصوصی‌سازی دین، نفی هر گونه هویت ملی برای ادغام در بازار جهانی و بی‌توجهی به وحدت ملی ایران تفسیر کرد.
 با این توصیفات باید گفت که در انقلاب 57 ایران، عناصر لیبرال کمترین نقش را داشتند و اگر رگه‌هایی از لیبرالیسم حداقلی هم وجود داشت، در برابر شور انقلابی مردم و چپ روی‌ گروه‌های انقلابی در نطفه خفه شد؛ هم‌چنان‌که دولت بازرگان، عمرش به سال هم نرسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:50  توسط احسان رمضانيان  | 

بیانیه دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های تهران درباره حوادث اخیر دانشگاه امیرکبیر

 دانشگاه و جنبش دانشجویی به مثابه آخرین سنگر آزادی، اگرچه در طول سالیان اخیر هزینه سنگینی را بابت ایستادگی های خویش پرداخته اما هنوز هم مهمترین دغدغه تمامیت خواهان و اقتدارگرایان است و پس از حوادث چندی پیش در دانشگاه شیراز، سناریوی خاکسپاری شهدا در دانشگاه امیرکبیر بهانه دیگری شده است برای سرکوب، بازداشت، ضرب و شتم و حتی تحقیر دانشجویان.

 از این رو، تمامیت خواهان ضمن دستمایه قراردادن شهدا، به دنبال تبدیل دانشگاه به قبرستان و فریاد دموکراسی خواهانه جنبش دانشجویی به سکوت گورستانی هستند تا بساط استبداد دینی _نفتی خویش را بیش از پیش، پهن تر و گسترده تر سازند.

 تجارت سیاسی و استفاده ابزاری از شهدا، آشکارا نشان می دهد که حاکمیت حاضر است هر چیزی را برای استمرار استبداد و سرکوب جنبش های دموکراسی خواهانه مردم قربانی کند و در این راه، حتی از پیکر شهدا نیز چشم پوشی نمی کند. براستی این چه تکریم و پاسداشتی برای شهداست که برگزار کنندگان آن با قمه، باتوم و انواع سلاح های سرد به این کارناوال آمده اند و در آن، موی دانشجویان را گرفته و به در و دیوار می کوبند و سرانجام آن، چیزی جز بازداشت دهها دانشجو و انتقال آنان از کلاس درس به سلول انفرادی زندان نیست؟  

شگفتا که واژه ها نیز در حکومت های استبدادی، از خود رنگ می بازند آنچنانکه «تکریم و پاسداشت» با چماق و دشنه همنشین می شود و دانشگاه با گورستان.

حوادث اخیر اما به طور عریان، «دانشگاه مطلوب» اقتدارگرایان را تبیین می کند؛ دانشگاهی که سکوت قبرستانی بر آن حاکم است و دانشجویانی که چیزی جز کالبدهای متحرک نیستند و برای حضور در کلاس درس باید از لابلای سنگ های قبر گذر کنند.

 ما دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های تهران، ضمن محکوم کردن مصادره سیاسی و استفاده ابزاری از مقام والای شهدا و ابراز تأسف شدید از هتک حرمت دانشگاه و همچنین نگرانی از وضعیت دهها دانشجوی دربند، آزادی بی قید و شرط تمامی دانشجویان بازداشت شده را خواستاریم.

 بی شک، جنبش دانشجویی همچنان زخم خورده اما استوار، رنجور اما بانشاط، وجدان بیدار جامعه باقی خواهد ماند و به مبارزه علیه ظلم و استبداد ادامه خواهد داد.

 سیاهی شب، پایدار نخواهد ماند.       

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:57  توسط احسان رمضانيان  | 

شورمندی دموکراسی و تئوری توطئه

 

 "اندکی از مردم را می توان برای همیشه فریب داد . همه مردم را نیز می توان برای مدت اندکی فریب داد . اما نمی توان همه مردم را برای همیشه فریب داد." آبراهام لینکلن

 تا کنون در دفاع از لیبرال دموکراسی چند یادداشت مختلف نوشته ام و در اینجا قصدی برای تکرار مکررات ندارم. خواستم در دفاع از "نمایش شورمند دموکراسی" امریکایی مطلبی بنویسم، با نگاهی به گذشته، دیدم کم نگفتم و کم گفته نشده. مطالعه سیر تحول تاریخی دموکراسی و تکامل و بلوغ آن در شکل لیبرال دموکراسی و تدقیق در تاریخ شکوهمند کشور امریکا هر انسان منصفی را به تأمل وا می دارد. اما اتفاقات و اظهار نظرهای گوناگون پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری امریکا و سخنان خلاف واقعی که بیش از آنکه نشأت گرفته از منطقی قوی باشند، بیشتر به کتمان حقایق و بر چشم نهادن عینک بدبینی می ماند، مرا به نوشتن این یادداشت کوتاه وادار کرد. در آغاز لازم می دانم که بگویم به نظر نگارنده دفاع از آنچه در دموکراسی بزرگ و قدرتمند امریکا می گذرد را دفاع از لیبرال دموکراسی به معنای عام دانسته و سکوت در برابر این همه جفا در حق این دموکراسی را صحیح نمی پندارم. (لازم به توضیح است که استفاده از لفظ روشنفکر و نیز ترکیب ملت آمریکا در جای جای این مقاله، به معنای اکثریت این دو گروه است.)

 گویا این رسم روشنفکرانه از کشور چپ زده ما هنوز رخت بر نبسته که هرگاه شخص روشنفکر ما نامی از آزادی ببرد، ناسزایی را نیز بنا به عادت نثار امپریالیسم جهانی کند. این رسم هر چند رنگ و لعاب گذشته را ندارد اما همچنان پابرجاست و منسوخ نشده است. روشنفکر ما که شب در شهری سر بر بالین می گذارد که قبرستان هزاران انسان خفته در خاوران است، از نقض حقوق انسانی در گوانتانامو می گوید. و اکنون که با درایت اوباما، این زندان نیز بسته خواهد شد، به ناچار به دنبال سوژه جدیدی برای تخریب چهره دموکراسی استوار امریکایی می گردد. ما که با تئوری توطئه به دنیا می آییم، با تئوری توطئه بزرگ می شویم و با تئوری توطئه سر بر بالین مرگ می گذاریم، نباید هم از شورمندی لیبرال دموکراسی به شوق آییم. در نظر ما این پرده ایست از نمایش عمو سام برای استیلای بیشتر بر جهان و مکیدن خون ملتهای آزاده جهان. البته ما در این عقیده تنها نیستیم. چرا که رئیس جمهورمان هم گویا گرایش شدیدی به همین تئوری دارند. به هر حال آقای احمدی نژاد هم در همین فضا تنفس می کنند. ایشان در مصاحبه ای پیش از انتخابات امریکا چنین فرمودند: " محال است قدرت در امريكا اجازه دهد يك سياه پوست رييس جمهور شود." و در ادامه اضافه کردند: " بر اساس اطلاعاتي  كه از درون امريكا داريم،  حتي اگر همه مردم امريكا به اوباما رأي دهند، قدرت پنهان نمي گذارد او رييس جمهور شود."

 شایان توجه است که آقای احمدی نژاد در این اظهار نظر تاریخی موافقان بسیاری داشتند و کم نبودند کسانی که با ژستی روشنفکرانه و البته از موضع اپوزیسیون نظام جمهوری اسلامی شبیه همین حرفها را می زدند. به قول شاه قاجار: " همه چیزمان به همه چیزمان می آید".

 بیایید فرض کنیم کسی جز اوباما امروز رئیس جمهور جدید امریکا می بود. مسلماً صدای این دوستان و نیز آقای احمدی نژاد بلندتر از هر روز دیگری به گوش می رسید که ما این روز را پیشبینی کرده بودیم و گفته بودیم که محافل قدرت، سیاهان را به کاخ سفید راه نمی دهند. نظر به اینکه باد همیشه موافق نمی وزد، از بداقبالی حضرات، همان اوبامای سیاه پوست بر فرش های گرانقیمت کاخ سفید قدم می گذارد. اوبامایی که در نخستین روز کاری اش فرمان تعطیلی زندان گوانتانامو را می دهد. اینجاست که دوستان ما مستأصل و دست خالی می مانند که چه کنند و از کدام روزنه وارد کشتی دموکراسی لیبرال امریکا شده و آنرا غرق کنند. در این زمان ناگهان آقای احمدی نژاد چنین می گویند: " ... فشارها را از مردم آمريكا برداريد، اجازه بدهيد مردم آمريكا آزاد باشند، در مسائل سياسي دخالت كنند و سرنوشت خودشان را خود تعيين كنند، چرا به مردم آمريكا توهين مي‌كنيد ..." اینجاست که عقل صامت آدمی به سخن می آید و از جفایی که بر او (عقل) می شود فریاد بر میآورد! رئیس جمهور ما در حالی به دولت آمریکا درس آزادی و حقوق بشر می دهد که در کشور خودش نه تنها بهاییان از حقوق اولیه انسانی برخوردار نیستند، و نه تنها سنی ها قابلیت کدخدا شدن در روستای دورافتاده ای را هم ندارند، که روحانی شیعه را هم به زندان می افکنند و یا تبعید می کنند، اما در آمریکا یک مسلمان زاده رئیس دولت می شود.

 همین حرفها را اینبار با زبانی دیگر می شنویم. آنجا که تحقق رؤیای مارتین لوتر کینگ را به سخره می گیرند. البته برای روشنفکر ما که قضاوت خود ملت امریکا در مورد تحقق آرزوی کینگ فقید اهمیتی ندارد. شاید در نظر او مردم آمریکا حیواناتی مسخ شده اند که از آدمیت تهی و به حیواناتی صرف مبدل گشته اند. با ذره بین به جان اوباما می افتند که چرا او بدون تکیه بر رنگ پوستش به اینجا رسیده است. بد نیست فرازی از سخنان اوباما را در روز تحلیف با یکدیگر مرور کنیم: "این معنای آزادی ما و نژاد ما است، چرا مردان و زنان و کودکان هر نژاد و هر ایمانی می توانند در آیینی در سراسر این ملک با شکوه به یکدیگر بپیوندند، و چرا مردی که پدرش کمتر از شصت سال پیش ممکن بود نتواند در یک رستوران محلی کار کند، اینک در برابر شما ایستاده است یا مقدس ترین سوگند را ادا کند." مردم آمریکا با چشمان خود رنگ پوست اوباما را دیدند و احتیاجی به این نبود که اوباما حرفی در این مورد بزند. ضمناً این انتخابات نشان داد که رنگ پوست دیگر آن اهمیت گذشته را در بین ملت آمریکا آنچنانکه در کشورهای پیشامدرن و عقب مانده دارد، ندارد. اوباما و ملت آمریکا ترجیح دادند توجه خود را معطوف به بحرانهای مهم ملی و جهانی فعلی کنند تا اینکه درباره مسائل بیهوده نژادی به مجادله بپردازند. این بلوغ یک جامعه را نشان می دهد و نقطه ضعف نیست. امروز دیگر رنگ پوست دغدغه ملت آمریکا نیست.

  روزی بر مسلم بودن شکست او در انتخابات پافشاری می شود و روزی دیگر بر نمایشی خواندن این پدیده. نتیجه گیری اخلاقی این است که در هر دو صورت، برنده منتقدان لیبرال دموکراسی هستند. سئوال اینجاست که دیگر چه اتفاقی باید در امریکا می افتاد تا منویات حضرات تأمین میگردید؟ آیا اینکه ملتی به آن درجه از شعور فرهنگی و بلوغ سیاسی رسیده اند که سیاه پوستی با پیشینه اجدادی غیر امریکایی را بر والاترین مسند قانونی مملکت خود می نشانند، نشان از توطئه ای امپریالیستی است؟ آنهایی که "نمایش شورمند دموکراسی" را از تلویزیون های آزاد جهان آزاد دیدند آیا نشنیدند نام رئیس جمهور امریکا (حسین) را که نامی کاملاً اسلامی و عربی بود؟ کاش تلویزیون جمهوری اسلامی حداقل آن صحنه را نشان می داد تا دستکم مردم بینوا هم کمی از واقعیات آن سوی آبها مطلع می شدند. اگر به قدرت رسیدن یک سیاه پوست تحقق رؤیای لوتر کینگ نیست پس چیست؟ آیا باید باور کرد تمام این برنامه ها پرده هایی از یک تئاتر به کارگردانی سرمایه داران جهان است؟ آیا این را می دانید که اوباما کمپین خود را از کوچه های تاریک شیکاگو آغاز کرد و با پس اندازهای اندک همین مردم فریب خورده امریکا (!) هزینه میلیارد دلاری تبلیغات را پرداخت؟ آیا می دانید که مردم امریکا با طیب خاطر این پولها را پرداخت می کنند؟ آیا این را می دانید که اگر کاندیدایی یک دلار از راهی خلاف دریافت کرده باشد، رسوای عام می شود؟

 شما از رؤیای لوتر کینگ چه تصوری دارید؟ هنر لیبرال دموکراسی پایین کشیدن اسطوره ها و رؤیاهای دست نیافتنی به زمین و ملموس و قابل استفاده کردن آنهاست. این افتخار برای دموکراسی امریکا بس که پذیرای میلیونها خارجی در کشورش است که امروز یکی از آنها بر بالاترین مقام تکیه زده است. این شاید برای شما یک نمایش سرگرم کننده باشد، اما برای ملتی که بیش از دو قرن را برای رسیدن به ساحل آزادی مصائب طاقت فرسا به جان خریده، نیل به آرزوی دور دست بنیانگذاران آمریکاست.

 " آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود كه همه انسان‌ها برابرند." مارتين لوتر كينگ

http://bamdadkhabar.com/2009/02/post_696//

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:58  توسط احسان رمضانيان  |